یزدان_قزوینی

بر قابِ مُجلل آسمان می درخشید

پولکِ نقره ای ماه ,,

سر به سرِ نوشخوابِ زمین میگذاشتند

ستاره های تا سحربیدار ,,

به بلوغِ بامداد

از پشتِ پلکِ شب تراوید

شکوفه های نودَمِ نور ,,

گسیل شد بر سکوتِ خیابانهای خاموش

چکامۀ دیرینۀ زندگی

از زبان #صبحدم ..

 

صبحتون بخیر و آرامش 🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی

 

یزدان_قزوینی

از من یکقدم جلوتر میرود

حتی سایه ات !

 

انگار خیال ندارد برود

غصه ای که این حوالی

جا خوش کرده

مثل ِ خیال ِ تو در ذهنم ,

هنوز زنگ میزند زیر ِ گوشم

صدای کفشهایی که گُمت کرد ,,

 

در جریانند همچنان

عقربه های شنی ,

حرف هم که حرف می آوَرَد

زبانی پُرگلایه تو را از من رنجانده ,

در غیابت فرو می خورم

بغض ِ واژه هایی که از زبانم بالا می رود

جستجویت می کنم

ترا بلدم

مانند کف ِ دست ,

گیرت می آورم

آن ِ واحد

پشت ِ یکنفس عطر ِ نسرین و نسترن ,

پیدایت که کردم

مژدگانی ِ یابنده

یک لبخند کافیست ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

یزدان_ماماهانی

غمگین تر از ماهم روزم به سیاهی گشت

این بود اگر تقدیر عمرم به تباهی گشت

 

 

تفسیر حالم را مفسر تو بیانش کن

کز چشم بی لطفان گل بود و کاهی گشت

 

 

این جان شور انگیز از سایهٔ لطف است

دریافت نکرد آن کس بی سر پناهی گشت

 

 

ایمان صدا می زد روحم تبسم کرد

آن است پریشان حال باب گناهی گشت

 

 

درمرکز جان ها عشقش تجلی کرد

گم شد ندیدیم و کار اشتباهی گشت

 

 

پرسید که تنهایی گفتم نپرس این راز

دل سوز کشید و غم یار الهی گشت

 

 

آرایش تن را زیور چه کار آید

آن کس شد از ربّ دور شاه وکلاهی گشت

 

 

این چرخ دستگاهیست چرخد ز خوب وبد

راهِ"قلندر" بود پیوست و راهی گشت

 

 

 

 

 

#تباهیِ

#یزدان_ماماهانی

یزدان_قزوینی

رفتنت شبیه تر بود به رفتنِ پرند ه ای از قفس که حس ِ آزادی داشت ,,

حال بیش نیستم

از یاد رفته ای

به فراموشی

مبتلا ,,

سکوتِ کاجی تنهام

که مَظَنه می کند

سختی باد را ,,

در دل ِ گُمدشتی

تکدرختی خیره ام

به تاولهای تن ,,

افکاری لت و پاره

که زیر ثانیه های غمگون

سرگردان می پَلَکَد ,,

با دستانی پُر از هیچ

عبور می کنم از آیه های احساس

می اندیشم به ازدحامِ واژه های بیربط

سرسام وار

تنم را

خوره ای می فرساید 

آوارِ پتکی ست بر ذهن

مچاله ام می کند ,,

فرو می روم به ژرفگاه دل

تلنگری بخود می زنم

رو در روی آئینه ای که

آخرین پناه تنهایی ست می ایستم

سرابی مِهگون می بینم !

برفی شده موهایم

کِتمان می کنم

از گلهای حسرت

بر سر

تاجی خیالی می نهم

پناه به کافۀ خیال می برم ..

 

 

#یزدان_قزوینی 

یزدان_قزوینی

پیشگویی ام می کند بر حافظۀ کاغذ

نوکِ قلمی که دستم را خوانده ,

می نویسد از ذهنی

که می اندیشد به پراکندگی موهایی که

حرفش را به باد می گفت ,

می نویسد از خنده ای که پنهان ماند

پشتِ لبی که صدا نکرد هرگز

اسمی که دیگر ناآشناست ,

و من

تنهاتر از دستهایی که آغوشت را کم داشت ,,

دهانم خواب رفته

کمی شب

بتو فکر کنم

تا هنوز

صبح به رختخوابم نیامده ..

 

 

#یزدان_قزوینی 

@yazdanSemsarian

 

البسه ای از شکوفه

تنِ اَفرای کهن ,

نَمبارشِ شبنم

بر تازگیِ گل ,

دزدانه هر سُو

نگاهِ قاصدک ,

خوانِشِ پُرادامۀ چلچله ,

رقصِ نسیم ,

سلامِ شاپرک ,

یک به یک

مژده آورده اند

ضیافتی نو را ,

ترنم خوان

و دست اَفشان

بیا با ما

که #بهار ملایم

از سراپای #زمین

میجوشد ..

 

🌹🍃🌹🍃

 

#جشن_نوروز بر همۀ

ایرانیانِ پاکزاد و نیک نهاد

گرامی باد ..

 

 

#یزدان_قزوینی

یزدان_قزوینی

رو در روی من

مسافر زمان

به پیشم می کِشانَد ,

قرن بُهت

دغدغه های نان

ضجه های عریان

خارِ بیداد

تداوم بخش

در جَوی متشنج

پنجه می سایَد

بر زخمهای ناعلاج انسانیت ,

تن های عاصی

در کالبدی کبود

غمنامۀ ققنوس میخوانند ,

سفله نشینانِ گزاف گو

عصمتِ گُل می دَرَند

در وَلَعِ این آتش

میسوزانند

اندام نیمه جان امید را ,,

و چه امیدوارانه می اندیشیم

در پیله های انزوا

به فردا

به صعود

به تغییر ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

پُشتِ تاریکی خمیده بود ,

بر واپسین نفسهای شب

سنجاقکی

شمارش معکوس میخواند ,,

بامدادانِ آبی

دخترِ آفتاب

مشتی نور پاچید بر زمینِ خفته ,

چکید از گلبرگِ زندگی

ژاله های #صبحدم ...

🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی 

 

یزدان_قزوینی

رو در روی من

مسافر زمان

به پیشم می کِشانَد ,

قرن بُهت

دغدغه های نان

ضجه های عریان

خارِ بیداد

تداوم بخش

در جَوی متشنج

پنجه می سایَد

بر زخمهای ناعلاج انسانیت ,

تن های عاصی

در کالبدی کبود

غمنامۀ ققنوس میخوانند ,

سفله نشینانِ گزاف گو

عصمتِ گُل می دَرَند

در وَلَعِ این آتش

میسوزانند

اندام نیمه جان امید را ,,

و چه امیدوارانه می اندیشیم

در پیله های انزوا

به فردا

به صعود

به تغییر ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

پُشتِ تاریکی خمیده بود ,

بر واپسین نفسهای شب

سنجاقکی

شمارش معکوس میخواند ,,

بامدادانِ آبی

دخترِ آفتاب

مشتی نور پاچید بر زمینِ خفته ,

چکید از گلبرگِ زندگی

ژاله های #صبحدم ...

🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی 

 

یزدان_قزوینی

از من یکقدم جلوتر میرود

حتی سایه ات !

 

انگار خیال ندارد برود

غصه ای که این حوالی

جا خوش کرده

مثل ِ خیال ِ تو در ذهنم ,

هنوز زنگ میزند زیر ِ گوشم

صدای کفشهایی که گُمت کرد ,,

 

در جریانند همچنان

عقربه های شنی ,

حرف هم که حرف می آوَرَد

زبانی پُرگلایه تو را از من رنجانده ,

در غیابت فرو می خورم

بغض ِ واژه هایی که از زبانم بالا می رود

جستجویت می کنم

ترا بلدم

مانند کف ِ دست ,

گیرت می آورم

آن ِ واحد

پشت ِ یکنفس عطر ِ نسرین و نسترن ,

پیدایت که کردم

مژدگانی ِ یابنده

یک لبخند کافیست ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

سلسله وار میکوبید بر کُلون ِ دل

در گشودم

دختر ِ شعر بود

با موهای پیچیده در صدغزل ,

گونه ای گل انداخته

به رقص و لبخند ,

پایی پس و پایی پیش

بر ورقپاره ای

گوشه ای دنج و سپید نشست ,,

نگاه کرد به من

پُر ناز و ادا

تو را سُرود ,

از پس ِ یک بغض ِ طولانی

ذره ذره آب شد

یخهای دلمَرگی ,

واژه ها ابر گردید

بر سرم شعر بارید ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

بر قابِ مُجلل آسمان می درخشید

پولکِ نقره ای ماه ,,

سر به سرِ نوشخوابِ زمین میگذاشتند

ستاره های تا سحربیدار ,,

به بلوغِ بامداد

از پشتِ پلکِ شب تراوید

شکوفه های نودَمِ نور ,,

گسیل شد بر سکوتِ خیابانهای خاموش

چکامۀ دیرینۀ زندگی

از زبان #صبحدم ..

 

صبحتون بخیر و آرامش 🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی

یزدان_قزوینی

از من یکقدم جلوتر میرود

حتی سایه ات !

 

انگار خیال ندارد برود

غصه ای که این حوالی

جا خوش کرده

مثل ِ خیال ِ تو در ذهنم ,

هنوز زنگ میزند زیر ِ گوشم

صدای کفشهایی که گُمت کرد ,,

 

در جریانند همچنان

عقربه های شنی ,

حرف هم که حرف می آوَرَد

زبانی پُرگلایه تو را از من رنجانده ,

در غیابت فرو می خورم

بغض ِ واژه هایی که از زبانم بالا می رود

جستجویت می کنم

ترا بلدم

مانند کف ِ دست ,

گیرت می آورم

آن ِ واحد

پشت ِ یکنفس عطر ِ نسرین و نسترن ,

پیدایت که کردم

مژدگانی ِ یابنده

یک لبخند کافیست ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

سلسله وار میکوبید بر کُلون ِ دل

در گشودم

دختر ِ شعر بود

با موهای پیچیده در صدغزل ,

گونه ای گل انداخته

به رقص و لبخند ,

پایی پس و پایی پیش

بر ورقپاره ای

گوشه ای دنج و سپید نشست ,,

نگاه کرد به من

پُر ناز و ادا

تو را سُرود ,

از پس ِ یک بغض ِ طولانی

ذره ذره آب شد

یخهای دلمَرگی ,

واژه ها ابر گردید

بر سرم شعر بارید ..

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

بر قابِ مُجلل آسمان می درخشید

پولکِ نقره ای ماه ,,

سر به سرِ نوشخوابِ زمین میگذاشتند

ستاره های تا سحربیدار ,,

به بلوغِ بامداد

از پشتِ پلکِ شب تراوید

شکوفه های نودَمِ نور ,,

گسیل شد بر سکوتِ خیابانهای خاموش

چکامۀ دیرینۀ زندگی

از زبان #صبحدم ..

 

صبحتون بخیر و آرامش 🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی

 

یزدان_قزوینی

سلام ای نو گل هر دَم طراوت

 

که شهدت ریخت برجانم حلاوت

 

شمیمت به یقین عطربهشت ست

 

زدوده از دل ِ تنگم ملالت

 

صفای سینه ات سرمشق ماشد

 

گواهی شده بر قلبم دلالت

 

صدای گرم و گیرای تو دائم

 

کند چون نغمه درگوشم تلاوت

 

حضور ِ گرم تو در بزم یاران

 

تنوریست برتن سردم حرارت

 

نگاهت پادزهریست برتن ِدرد

 

کند بر جان ِ بیمارم طبابت

 

نگاهی غمزه دار و سحرآمیز

 

به جادویش کند رنجم فراغت

 

فزون مهرت هماره برقرارست

 

که پُرشد بردل و جانم لطافت

 

نگردم گِرد دلداری به جز او

 

که دارد او به یزدانش عنایت

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

نیستی ولی یادت هست

کُنَد روح وجان را مست

 

 

ای که در این ره سخت

یادت گیرد مرا دست

 

 

هرکه با تو همدم شد

از عالمی دل بربَست

 

 

شوری نهادی بر دل

ایندل مال تو دربَست

 

 

گر مالکش نباشی

دل مالامال دَردست

 

 

نامت چو بنشست بردل

دردم به یکجا برجَست

 

 

باز آ که گر نیایی

زندگی بیتو زَهرست

 

 

نباشد لطف و مهری

تنور قلبم سَردست

 

 

تپش های قلب من

به تارمویت بَندست

 

 

ای عشق جاوید من

دل باغیرتو قهرست

 

 

جانم به قربان تو

که همچوشهدوقندست

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

"عشق مشغله صادقانه خوبی ست

 

برای ترک اغیار، بهانه خوبی ست

,,,,,,,,,,,,,

 

روزیکه عشق حکمفرما گشت برعالم

 

میشودگفت دور و زمانه خوبی ست

 

کمی مهر و محبت و صمیمیت

 

پیشه کن که عاشقانه خوبی ست

 

نگاه کن به قلبم تا بی کرانه ها

 

در تیررس نگاه توکرانه خوبی ست

 

به بذر نگاهت بِکار در دلم مِهر

 

این بذر گر بِرُوید جوانه خوبی ست

 

سبز گردد زمین به نگاه مهر تو

 

آن روز،آن زمین،نشانه خوبی ست

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

 

اگر اقرار به لطف تو در منظر اِبراز نبود

 

 

قلم ودست وزبان،اکنون دلگرم چه بود؟

 

 

 

#یزدان_قزوینی 

 

یزدان_قزوینی

شاخ و برگ درختان را نسیمی نوازش میداد

نسیم هرچه تندتر

ذهن من متلاطم تر

با هر وزشی

قطره های شبنم

همچون دانه های زُمرد

در هوا پخش میشد ,,

تصویری در ذهن ِ من زندگی میکند

که مانند مرغ کوچکی درگوشم نغمه می خواند ,

نغمه ای مست تر از شراب گیلاس ,

درخشندگی خورشید را نگاهش دوچندان می کند

مردمک چشمهایش مهر موج می زَند ,

شرم ِ گونه هایش نقاب خجالتی بر چهرۀ مهتاب ,

بدنش طبیعتی بکر و دوراُفتاده ,

ظاهرش اقیانوسی آرام

اما باطنی شوریده دارد ,

دائم کلنجار می رود با دلم ,

به ماورای ابرهای بلند میبرَدَم ,

شبیه پروانه ای مست از

هم آغوشی ِ گُل

به گهوارۀ رویا فرو می روم ...

 

 

 

#یزدان_قزوینی

 

 

یزدان_قزوینی

نمیدانم

دریا در سکوت بود؟

یا موجها بریده و خسته!

آن هنگامه ی تبدار،

که ملتهب،

پیکره ی زخمی خیال

بدریای رابطه مان زدم،

خموش

و بیروح ..

 

مبهوت نگریستم

موجی لرزان،

ته مانده های آشنایی،

کف آلود،

به گرداب فراموشی

غرق میکرد .. 

 

 

یزدان_قزوینی 

 

یزدان_قزوینی

بر قابِ مُجلل آسمان می درخشید

پولکِ نقره ای ماه ,,

سر به سرِ نوشخوابِ زمین میگذاشتند

ستاره های تا سحربیدار ,,

به بلوغِ بامداد

از پشتِ پلکِ شب تراوید

شکوفه های نودَمِ نور ,,

گسیل شد بر سکوتِ خیابانهای خاموش

چکامۀ دیرینۀ زندگی

از زبان #صبحدم ..

 

صبحتون بخیر و آرامش 🌹🍃

 

#یزدان_قزوینی

@yazdanSemsarian

 

رو در روی من

مسافر زمان

به پیشم می کِشانَد ,

قرن بُهت

دغدغه های نان

ضجه های عریان

خارِ بیداد

تداوم بخش

در جَوی متشنج

پنجه می سایَد

بر زخمهای ناعلاج انسانیت ,

تن های عاصی

در کالبدی کبود

غمنامۀ ققنوس میخوانند ,

سفله نشینانِ گزاف گو

عصمتِ گُل می دَرَند

در وَلَعِ این آتش

میسوزانند

اندام نیمه جان امید را ,,

و چه امیدوارانه می اندیشیم

در پیله های انزوا

به فردا

به صعود

به تغییر ..

 

 

#یزدان_قزوینی

@yazdanSemsarian

 

پُشتِ تاریکی خمیده بود ,

بر واپسین نفسهای شب

سنجاقکی

شمارش معکوس میخواند ,,

بامدادانِ آبی

دخترِ آفتاب

مشتی نور پاچید بر زمینِ خفته ,

چکید از گلبرگِ زندگی

ژاله های #صبحدم ...

🌹🍃

 

یزدان_قزوینی 

 

یزدان_قزوینی

سلسله وار میکوبید بر کُلون ِ دل

در گشودم

دختر ِ شعر بود

با موهای پیچیده در صدغزل ,

گونه ای گل انداخته

به رقص و لبخند ,

پایی پس و پایی پیش

بر ورقپاره ای

گوشه ای دنج و سپید نشست ,,

نگاه کرد به من

پُر ناز و ادا

تو را سُرود ,

از پس ِ یک بغض ِ طولانی

ذره ذره آب شد

یخهای دلمَرگی ,

واژه ها ابر گردید

بر سرم شعر بارید ..

 

 

یزدان_قزوینی

 

یزدان_قزوینی

از من یکقدم جلوتر میرود

حتی سایه ات !

 

انگار خیال ندارد برود

غصه ای که این حوالی

جا خوش کرده

مثل ِ خیال ِ تو در ذهنم ,

هنوز زنگ میزند زیر ِ گوشم

صدای کفشهایی که گُمت کرد ,,

 

در جریانند همچنان

عقربه های شنی ,

حرف هم که حرف می آوَرَد

زبانی پُرگلایه تو را از من رنجانده ,

در غیابت فرو می خورم

بغض ِ واژه هایی که از زبانم بالا می رود

جستجویت می کنم

ترا بلدم

مانند کف ِ دست ,

گیرت می آورم

آن ِ واحد

پشت ِ یکنفس عطر ِ نسرین و نسترن ,

پیدایت که کردم

مژدگانی ِ یابنده

یک لبخند کافیست ..

 

 

یزدان_قزوینی

یزدان_قزوینی

دسته های اکلیل پوش ِ ستاره

برق میزدند

همچون سینه ریزی

بر سینۀ آسمان ,,,

حوالی پایان بود

عقربه های عبور ِ شب ,,,

به ظهور ِ بامداد

خروشان شد فوارۀ آفتاب ,

لبریز نور گردید

رگ و پی ِ تاریکی

تا مرزهای #صبحدم ..

 

 

یزدان_قزوینی

 

یزدان_قزوینی

شاخ و برگ درختان را نسیمی نوازش میداد

نسیم هرچه تندتر

ذهن من متلاطم تر

با هر وزشی

قطره های شبنم

همچون دانه های زُمرد

در هوا پخش میشد ,,

تصویری در ذهن ِ من زندگی میکند

که مانند مرغ کوچکی درگوشم نغمه می خواند ,

نغمه ای مست تر از شراب گیلاس ,

درخشندگی خورشید را نگاهش دوچندان می کند

مردمک چشمهایش مهر موج می زَند ,

شرم ِ گونه هایش نقاب خجالتی بر چهرۀ مهتاب ,

بدنش طبیعتی بکر و دوراُفتاده ,

ظاهرش اقیانوسی آرام

اما باطنی شوریده دارد ,

دائم کلنجار می رود با دلم ,

به ماورای ابرهای بلند میبرَدَم ,

شبیه پروانه ای مست از

هم آغوشی ِ گُل

به گهوارۀ رویا فرو می روم ...

 

 

 

#یزدان_قزوینی