حمید_علیمددی

اُمُ المَصائِب ...

درددل وشکوه ی ام المصائب

 با برادر ودردانه پیامبر (ص)

 بازبانی عاشقانه 

 

تو غمزه میکنی بر نی،که من یار تو باشم ؟

در این میدان در این پشته،خریدار تو باشم ؟

 

تو بر نی کرده ای مأوا،تلاوت میکنی قرآن

که من رویم به تو باشد و غمخوار تو باشم ؟

 

لبانت از چه خونی شد ؟ ببین دستان من بسته است

پریشان میکنی مو را،گرفتار تو باشم ؟

 

تو در این معرکه چرخی،که سربرنی حکایت شد 

برای دیدنت بر نی ، چو پرگار تو باشم ؟

 

لباست کو ؟ نگینت کو ؟ تمام هستی عالم 

تو شیدایی کنی زین سان ، پرستار تو باشم 

 

تو در زیر سم اسبان،به خود پیچیده ای از چه ؟

و یا شاید تو میخواهی،که سردار تو باشم ؟

 

چراخوابیده ای در خون،مگروقت نمازت نیست؟

اذان بر نی تو میگویی،که بیدار تو باشم ؟

 

تو مستی میکنی برنی،نمایی رو به هر گوشه

دلم با زلف می بندی،گرفتار تو باشم ؟

 

تو ازشش ماهه ات می گوکجاخاکش نمودی جان ؟

بیا قسمت کنیم این غم،بدهکار تو باشم !

 

مگر این دل توان دارد،مگر نایم چه اندازه ا ست

تو بر نی غمزه اندازی،که بیمار تو باشم ؟

 

مگر خواندن بوَد ساده،که میگویی بخوانم من ؟

به نی گفتم بنالد او که نی زار تو باشم !

 

تو دل از من بری با خود،بگو من باچه کس گویم ؟

برادر خواهری پس کو که این بار تو باشم ؟

 

دو دستی را که افتاده نهادی در کجای خاک ؟

که من پنهانیت جویم ، نگهدار تو باشم 

 

بگو دیگر در این صحرا،چرا زنجیر و بند و غل

مرا محمل نشین کردی،به اقرار تو باشم ؟

 

تو در پیشانی خیمه،زدی نام پدر تا من 

شکافم فرق و پیشانی،به پندار تو باشم ؟

 

اگر بر نی سواری می شود این کوچ ما جاوید 

به سر آیم به دنبالت،به اسرار تو باشم !

 

بیا با من بگو ، آخر در این حکمت چه رازی بود

تو در کعبه شدی مُحرِم که زوّار تو باشم ؟

 

اگر این حج که بنمودی،بُوَد رسم همه عشّاق

به جانم می پذیرم من،به کردار تو باشم 

 

بگو یک دم چرا دیگربه پایان نامد این یک روز

چه اندازه چه مقداری به معیار تو باشم ؟

 

بگو در کربلا مانم،کنار نعشت ای جانا؟ 

و یا دنبال این نی ها،چو نیزار تو باشم ؟

 

اگر فرمان دهی دیگر،بمیرم من در این سودا

که من تنها ترین،تنهای بازار تو باشم 

 

تو خورشیدی ، چرا بر نی،بیا ویرانه روشن کن 

مبادا نو گلت میرد،و من خوار تو باشم 

 

سرت بر نی،چه قیمت شد ؟ که راهب هستی خود داد

در این بازار روحانی ، خریدار تو باشم 

 

(حمید) اینک تو را خواند ، مدامش ذکر تو گوید

امیدش این بود ای مه ، که زوّار تو باشم ...

 

حمیدعلیمددی 

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

از دولت زلفین تو این شهر پریش است

درپای خم افتاده نگاهش پس وپیش است

 

باچنگ زند بر رخ این تار به یادت

تا تاج دو گونه زغم چنگ تو ریش است

 

فرزند زمان بود وتو درکوچه نهادیش

این سنگ کجا لایق تیپا کم وبیش است

 

اودر تو وتودر همه ی خلق نهانی 

این طعنه کجا یار کشد تار زخویش است

 

ازبندخیالت همه شب گرگ نگاهم 

دیوار شکافد که نگاهش پی میش است

 

دربازی دنیا اگرش رنج کشیدی 

برگوی( حمیدا )که دلم یکسره کیش است

 

حمیدعلیمددی 

 

 

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

السلام علیک یا ابا عبدالله (ع ) تقدیم مقام شامخت به امید پذیرش این ابیات که میدانم توانای قلم در رساندن این واقعه واین قیام قاصر وناچیزند وبضاعت این حقیر هم که کم خودت پذیرا باش ومرا دریاب از کتاب آواز ققنوس تقدیم ایام حزن مولای قیام واعتراض ومقاومت وایثار..حمید علیمددی 🌹🌹🌹🌹 عطش ...

آمدآن لحظه ی عریانی دیدار عطش

کام هایی ز ادب ، جمله خریدار عطش

آمد آن لحظه که در فاصله ی هر منزل

گام ها در پی دلدار ، سبکبار عطش

کاروانی که بوَد ، بدرقه اش خون خدا

شاد می رفت به منزلگه عیّار عطش

آمد آن لحظه ی روحانی و عاشورایی

دست هاشان همه سو ، در پی پیکار عطش

روی هر خاک به قرآن ، غزلی ا فتاده

شاه بیتش شده درگیر ، به نیزار عطش

پای ا شعار در این ، معرکه بس می لرزد

تا قصائد همگی ، گشته نگونسار عطش

در بیابان که رود ، باغ به سیر الی الله

نُه فلک ، مات شد از ، این همه کردار عطش

ماه از لعبت من باز به خود می پیچد

تاکه سر بر سر نی ها ، زده سالار عطش

نو گلان از همه سو ، زخم خورند از ناکس

این گلو زخم شد از ، تیغه ی بسیار عطش

 

باد از داغی خورشید ، به خود می لرزید

که دمی رحم نکردش ، تن بیمار عطش

بلبلی کو که سُراید ، غم این باغ خدا

همه گلهای بهاری ، شده بر دار عطش

سوسنی بال زد و ، ضّجه نمودی از عشق

یاسمن خنده کنان ، بر لب دیوار عطش

بس شقایق نگران ، تا که بخوابد بیمار

باغبان سخت غمین ، بر سر بازار عطش

لب از این واقعه هیهات ، برنجد لیکن

دوخته ست این دو ادب را ، همه تکرار عطش

گل که داوودی و پیغمبری و روحانیست

وای ازچاره ی این باغ ، به ناچار عطش

برلب طاق شرافت ، بشریّت مات است

تا که غارت شده این باغ ، ز رفتار عطش

شور شعری که تو دیدی ، همه در مشعر بود

چون شقایق ز ادب ، قافله سالار عطش

مست درمعرکه می غرّد و هر دم گوید

نی سواری نه عجب ، در پی دیدار عطش

دست از پیکر گل ، گر چه جدا گشت به تیغ

باغبان ناز نماید ، تن تبدار عطش

سر هر بیت اگر ، خصم بریدی از کین

بیت دیگر به غزل ، می دهدش جار عطش

سرخوش ازباده چنانند ، رقیبان گویند

باغ این دلشدگان زد ، رگ زنهار عطش

پرده گر دوست بینداخت ، به باغم بنگر

خوب بنگر همگی ، واله ی اقرار عطش

دست هر گل که ببینی ، همه در زنجیر است

پای هر گل همه زخمی ، شده از خار عطش

گرچه این گردنه ها ، بسته ی زنجیرغمند

لیک در کوکب گَردان ، همه هشیار عطش

لاله گر داد زند ، داغ گلستان گوید

تیغ را روسیهی ماند ، ز پرگار عطش

دست بر گردن نی بلبل شوریده نمود

حنجره دم زند از ، تیغه ی خونبار عطش

آب در خاک نهان شد ، که رقیبان دیدند

چه گُلابی به لبش زد ، همه زُنّار عطش

جامه ها را بدرید از غم هجران ، چو"حمید"

کرده رسوا به خدا، تیغ ستمکار عطش ... حمید علیمددی 🌹التماس دعا دارم🌹🌹🌹🌹

حمید_علیمددی

درکانال دلنوشته ها بداهه گویی بود این ابیات تقدیمتان باد

 

درهوایت این تن تب دار میخواهد بماند

زیرسر با بالشی نم دار میخواهدبماند

 

زیربارزلزله ازعشق تا دم میزنند

یک نفر درزیر این آوار میخواهد بماند

 

بودنم ازکوچه ها دلگیر گشته زودبرگرد

پنجره برروی این دیوار میخواهد بماند

 

میروی امّا ببین پشت سرت یک پل نداری

گامهای خسته از انکار میخواهدبماند

 

رفتنت هرچند سخت است ای عزیز دل بدان

باز میگردی که دل اینبار میخواهد بماند

 

بداهه

حمیدعلیمددی

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

من شبیه یک اقاقی درمیان پنجره

این دل غمدیده ام انگار میخواهد بماند

 

این زرنگی وطنازی از کجا آورده ای

کین چنین با تیغ تو خونبار میخواهد بماند

 

دیده ی دیدار رابستم به درب این اتاق

تشنه ی یک جام در انظار میخواهد بماند

 

گرتو ویرایش کنی آن خال نوک چانه را

این دل غمدیده با اصرار میخواهد بماند

 

من مرادم من اسیر باز شاهنشاهیم

درنگاه روزن ودیوار میخواهدبماند

 

دلبریها کرده ام من با نگارم روز وشب 

کین چنین با واژه ی رگبار میخواهد بماند

بداهه

تقدیمتان

حمیدعلیمددی

 

🌹

حمید_علیمددی

من اسیردلنوشته دام خود وا کن عزیز

شیشه ی بشکسته ام اینبار میخواهدبماند

 

تنگ دستم در محافل غیرتم درواژه ها

واژه هایم چون دوزلف یار میخواهد بماند

 

این دل غمگین من را در میانداری ببین

گفته ی (فرزانه )وابرار میخواهد بماند

 

دادگاهی کن مرا ایدوست اینهم بگذرد

درقفس یابرسراین دار میخواهد بماند 

 

مهربانم باخیالت روزهاراسرکنم

درمیان بازوانت یار میخواهدبماند

 

آنقدر درسوگ گلها ناله ها سرداده ام

این دل رنجیده وغمبار میخواهد بماند 

 

من حمیدم رنجها رادیده ام دربیکسی

تا سحر با دیده ی خونبار میخواهد بماند

 

بداهه

حمیدعلیمددی 

🌹🌹

حمید_علیمددی

از کتاب 

اوای ققنوس به قلم حمید علیمددی

 

بیاچون کودکیهایم،دوباره مبتلایم کن

بیاازاین همه ماتم،به یکباره جدایم کن

 

اسیردام وصددانه،چنان گشتم درین گوشه

زجان سیرم درین دنیا،قفس بشکن رهایم کن

 

زمین شدتشنه ی بارش،ببارای چشم غمگینم

ازین شورابه هابگذر،به یک گل آشنایم کن

 

تودرنازحریری جان،کجادانی غم سرما

توای تنپوش غربالی،به یک آغوش جایم کن

 

لب ازتکرارمیدوزم،چوباگل آشناگشتم

بنالم چون(حمید)امشب،رهایم کن رهایم کن

 

حمیدعلیمددی 

 

حمید_علیمددی

ایکاش که آن یار به یک بار بیاید

بی رنجش وبی واهمه چون پاربیاید

 

ایکاش که ازگردش چشمم خبری داشت

درکوچه ودر خانه وبازار بیاید

 

ایکاش که از زخم دلم درس بگیرد

وز بهر چنین زخم به تیماربیاید

 

ایکاش که از بوی خوش مُشک به موهاش 

چون شامه ی یک غمزده برداربیاید

 

ایکاش که زلفش به دم کوچه ببافد

وزبهررقیبم دم خونباربیاید

 

ایکاش که دستش به کَرَم بازگشاید

وزبهر گدایان وخریداربیاید

 

ایکاش که یوسف بشناسد دم تاراج

با کیسه وانبان و پرستار بیاید

 

ایکاش که برطاقت منصور برین دار

سنگی نزند بی همه گفتار بیاید

 

ایکاش که درخاک نشیند شب وروزم

صنعان صفتی بازگرفتاربیاید 

 

ایکاش که در بال تَهَجُّد بخرامد

برگرد همین میکده زوّار بیاید

 

ایکاش که برزخم هیمن قوم چومرهم

دستی بکشاند تن تبدار بیاید

 

ایکاش که با هرغزلم دردل این شب

صدبار بمیراند وصدبار بیاید

 

ایکاش که از گوشه ی دل دادزند داد

بازآی( حمیدم )وبه اقرار بیاید

 

#حمیدعلیمددی 

بداهه ای درحال کار در مزرعه و......

تقدیم عزیزان نازنینم

تهجّد:نمازشب درقرآن میفرماید

 

(وَمن الیل فَتَهَجَد به ُ نافله لک عسی اَن یبعَصک ربُک مقاما محمودا)

 

وبعضی ازشبها نماز نافله برپادار تا خداوند تورا به مقام محمود شفاعت نائل گرداند

 

 

حمید_علیمددی

ازکوچه یکی سایه، نمایان تونبودی

یک زمزمه در گوش خیابان،تونبودی

 

یک خرمن گیسو چوشبی تاربرآمد

درباد غزلخوان وپریشان ،تونبودی

 

درگوشه ی ایوان دلم یک نم باران

هی هق هق وهی بغض فراوان،تونبودی

 

ازنازبلندت گله دارم چه کنم ها؟

درسینه همین آتش پنهان، تونبودی

 

درپشت دلم یکنفرامشب غصه دارست

این درهمه بازاست ونمایان،تونبودی

 

انسانیت ازبغض ورم کرده بگوید

بشکست همه پشت کریمان،تونبودی

 

فرزند همین پیرغمینم که شبی مرد

درپای همین واژه ی گریان ،تونبودی

 

دیوانه مخوانم چو(حمید)از دل هربیت

فریادزنم ،ناله کنم ،جان، تونبودی

 

حمیدعلیمددی

 

حمید_علیمددی

حمید علیمددی:

به عادت هر جمعه 

 

جمعه واینهمه اصرار ، تورا میخواهد 

باغچه ،پنجره ، دیوار ، تورا میخواهد

 

شعر از بوی تو مدهوش ، کجایی دیگر

غزل ومثنوی هر بار ، تو را میخواهد

 

آسمان در غرش ابر ، چو بارد گوید 

اینهمه بارش وتکرار ، تورا میخواهد 

 

شهر خالی شده از عشق ، ببین تاریکی

کوچه بی رهگذر ویار ، تورامیخواهد 

 

آب وآتش همه درگیر ، کجایی دیگر 

درد نا گفته ی بسیار ، تورا میخواهد 

 

باغبانها همه درگیر ، زبی آبی باغ 

ساقه هایی که شده دار ، تورا میخواهد 

 

نیم روزیست که دنیا ، به خط آخر زد

این شب خالی از اقرار ، تورا میخواهد 

 

رودودریا همه جا ، ازتو سخن میرانند

چشمه هایی همه سرشار ، تورا میخواهد 

 

تاول باغچه ها را به نگاهی دریاب 

گل پوشیده به صد خار ، تورا میخواهد 

 

مات از آمدنت کن ، همه را در کوچه

خوش خرامیدن هشیار ، تورامیخواهد 

 

باز در آینه حیران ،رقیبان زیرا

جام جم در پس انکار ، تورامیخواهد 

 

شاد باشی (حمیدا) چوغزل میخواند

جمعه واین همه اصرار ، تورا میخواهد 

 

#حمیدعلیمددی 

 

حمید_علیمددی

ای ساقی زیبارو،دست ازهمه خمهاشو

تاآنکه خُمارم من، روبرتونیارم رو

 

من جام می ام دربر،ازصوم وصلادورم

تنهارُخت ای ساقی،من رابِکِشداینسو

 

درجامه ی چرکینم،صدشیخ نهان دارم

درموی پریشانم،صدعارف کج ابرو

 

نَعلین مراساقی،امشب توگِروبردار

وان باده بیاورجان،تانعره زنم یاهو

 

من مرشدواستادم،هرچندکه مستم کرد

آن لعل بَدَخشانت،یاآن قدح خوشبو

 

گرکُنج خراباتم،یاگوشه ی میخانه

ازصَوف دلم خیزد،صدطوطیک خوشگو

 

درچهره نهان کردم،این عشق خدایی را

شایدهمگی دیدند،پَر وانکنی پُررو

 

مستم وچنان مستی،کزباده ی این ساقی

سرپیش نهادم تا ،اندازدم ازبازو

 

پروانه کجاچون من،محوخُم مَی گردد

این گفت (حمید) ایجان،نَعشم به همین مَی شو

 

#حمیدعلیمددی 

حمید_علیمددی

سراز من وتیغ از تو، بسپارم ونگذاری

جان از من ورو از تو ، بگذارم وبرداری

 

من در سر گیسویت ، آشفته شدم جانا 

دیوانه شدم ای یار ، دیوانه نپنداری ؟

 

در کوچه ی بن بستت،صدزاهد وارسته 

من خاک کف پاشان ، دیگر مکن انکاری

 

ای جان جهان در تو،وی نور نهان با تو 

از چیست چنین عریان،درمیکده خمّاری

 

هر جای که بنشستم،چون قبله تورادیدم

ای مرکزهر اعجاز ،تو حافظ اسراری

 

گر تیغ کشی برمن،سر باز نگیرم جان

گرجان مرا گیری ، تسلیم توام باری 

 

محو توشدم ای جان،صورتگر هر انسان

گویا که (حمید)امشب،غُرّد چوطلبکاری

 

#حمیدعلیمددی 

 

حمید_علیمددی

ازکوچه یکی سایه، نمایان تونبودی

یک زمزمه در گوش خیابان،تونبودی

 

یک خرمن گیسو چوشبی تاربرآمد

درباد غزلخوان وپریشان،تونبودی

 

درگوشه ی ایوان دلم یک نم باران

هَی هِق هق ُهَی بغض فراوان،تونبودی

 

ازنازبلندت گله دارم چه کنم ها؟

درسینه همین آتش پنهان، تونبودی

 

درپشت دلم یکنفرامشب غصه دارست

این درهمه بازاست ونمایان،تونبودی

 

انسانیت ازبغض ورم کرده بگوید

بشکست همه پشت کریمان،تونبودی

 

فرزند همین پیرغمینم که شبی مرد

درپای همین واژه ی گریان ،تونبودی

 

دیوانه مخوانم چو(حمید)از دل هربیت

فریادزنم ،ناله کنم ،جان، تونبودی

 

#حمیدعلیمددی

 

حمید_علیمددی

شهزاده ی رومی مگرهرشب به من سرمیزنی

درخواب من گل میکنی عطری به بسترمیزنی

 

درگوشه گوشه خانه ام ،هی یادخودرا طی کنی 

در رنجهای کهنه ام ،مرحم چو عنبر میزنی

 

گاهی نوازی این دلم ،همسان یک کودک ولی

گاهی چنان قهر پدر، این دل برابرمیزنی

 

هرشب چوماه کاملم ،پرنورمیسازی مرا

از جان جان جان جان ،چشمک به اختر میزنی

 

تادل مرا تنگ آیدم ،همپای من باری چو ابر

تاشاد میگردد دلم،هی چنگ بر در میزنی

 

درانتهای جان من،یک جای عالی ساختی

تاآنکه درخودگم شوم،گیسو چوچنبر میزنی

 

درگوشه ی زندان دل نازم به دیدارت ولی

باعمر کوتاهم چوشمع این دل به خنجرمیزنی

 

تنها تودانی گفتگو،تنها تودانی رمزوراز

ای مهربانتر از همه،شوقی به دفترمیزنی

 

ازرنجهایت کم بگو،ای سروافتاده( حمید)

تنها بپرسش ازچه رو،درخواب من سرمیزنی

 

#حمیدعلیمددی.

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

(آشفتگی موی مرا شانه نکردی)

یادی زمن عاشق دیوانه نکردی

 

 

هی ردشدی وکوچه ندیدی چه بگویم

هی شعله زدی رحم به پروانه نکردی

 

این بار که بر دوش منش تیزنشاندی

فکری به چنین بار واین شانه نکردی

 

هی نازکشیدم وکشیدم وکشیدم

یکدم نگهی برمن دُردانه نکردی

 

 

من تلخترین قصه ی انسانم وعاشق

هی زخم زدی لطف حکیمانه نکردی

 

مژگان تو انبوه ترین فوج مناجات

یادی توازین مسجد ویرانه نکردی

 

 

هرچند(حمید)ازهمه ی خویش بریدست

یکبارنگاهی توبرین خانه نکردی

 

آبادترین نقطه ی آرامش روحی

یک لحظه نگاهیم چوویرانه نکردی

#حمیدعلیمددی 

بداهه

به استقبال غزل قشنگ 

خواهرم

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

کاش

نفسم باز

به تکرار افتد 

وبه یکی لحظه

بیاید

دستهایش ، لرزان

چانه اش را رمقی

نیست 

ولی

باصلابت گوید

تونترسی مادر.

تا ته حادثه ها می آیم.

توکه تنها ....

ومن آرام 

به یک لحظه ، نگاه از نگهش ...

خیره در نور..

وبنشینم ولبخندزنم

چه توانی دارد!

وچه اندازه قدیس است

همین آیه ی هم وزن

خدا

#حمیدعلیمددی 

🌹🌹

حمید_علیمددی

من همینم 

که توگفتی 

نفسم بند به بندش 

همه از جعبه ی این سینه

به اصرار 

برون می آید

توکه در سینه ی تفتیده ی 

این خاک مرا کاویدی

نفسم را دریاب

سالهاست

دست از روح پریشان منش 

شسته 

ودرگوشه ی این کوچه ی بن بست .

به اصرار ،

به یک پنجره وابسته وازدور

به دنبال 

نگاهی که شب وروز

ندارد

ازغم.

پیر

شد.

درته 

کوچه ی

احساس.

کسی

اورا

دید؟

#حمیدعلیمددی

 🌹🌹

حمید_علیمددی

ابیاتی چند از غزل میکده کتاب آواز ققنوس به قلم حمید علیمددی تقدیم عزیزان ودوستانم🌹

 

من می زده ام می زده ام جام بیارید

درگوشه ی این میکده یک تاک بکارید

 

من را تو یکی جام شکسته به نظر آر

درگردش می جام شکسته بشمارید

 

گرروی خودت را تواز این باده بگیری

هم خانه ومیخانه وخُمخانه ندارید

 

اززخم به خودپیچم وازسوره ی کوثر

نوشم دوسه پیمانه مگوییدخُمارید

 

من مرغ پریشان همین شاخه ی نورم

درتاک میاویز فقط دل بسپارید

 

صیاد توهستی که دراین خم نظرت هست

هم صیدی وصیادی وتیری وشکارید

 

درمذهب رندان کفن پوش تو شاهی

برفرق فلک پاشنه ی پای گذارید

 

من می زده ام می زده ام گفت(حمیدم)

ازگوشه ی میخانه مدامش خبر آرید

 

#حمیدعلیمددی 

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

تقدیمتان باد عزیزان ودوستانم 

 

بگذار که آتش بزنم بال وپرم را

شاید که کسی یاد نکرد این اثرم را

 

تاکی بنشینم که شبی از لب دیوار

آغوش گشایم نفس دربه درم را

 

ای وای عزیزان چه بگویم که دمی بود

فرزانگی وکودکی بی ثمرم را

 

ازدست که دادم به خدا دامن مادر

آتش زده این غم به خدا برگ وبرم را

 

دیشب همه ی عشق به نامش بسرودم

آن مادر دلداده ی خونین جگرم را

 

فریادبرآورد که دیگرنزنی زخم

برگونه ی زیبای (حمید ) آن پسرم را

 

#حمیدعلیمددی 

   

داخه یل نادیار...داغهای پنهان

🌹🌹

حمید_علیمددی

شهزاده ی رومی مگرهرشب به من سرمیزنی

درخواب من گل میکنی عطری به بسترمیزنی

 

درگوشه گوشه خانه ام ،هی یادخودرا طی کنی

در رنجهای کهنه ام ،مرحم چو عنبر میزنی

 

گاهی نوازی این دلم ،همسان یک کودک ولی

گاهی چنان قهر پدر، این دل برابرمیزنی

 

هرشب چوماه کاملم ،پرنورمیسازی مرا

از جان جان جان ،چشمک به اختر میزنی

 

تادل مرا تنگ آیدم ،همپای من باری چو ابر

تاشاد میگردد دلم،هی چنگ بر در میزنی

 

درانتهای جان من،یک جای عالی ساختی

تاآنکه درخودگم شوم،گیسو چوچنبر میزنی

 

درگوشه ی زندان دل نازم به دیدارت ولی

باعمر کوتاهم چوشمع ،این دل به خنجرمیزنی

 

تنها تودانی گفتگو،تنها تودانی رمزوراز

ای مهربانتر از همه،شوقی به دفترمیزنی

 

ازرنجهایت کم بگو،ای سروافتاده( حمید)

تنها بپرسش ازچه رو،درخواب من سرمیزنی

 

#حمیدعلیمددی 

 

.

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

از دولت زلفین تو این شهر پریش است

درپای خم افتاده نگاهش پس وپیش است

 

باچنگ زند بر رخ این تار به یادت

تا تاج دو گونه زغم چنگ تو ریش است

 

فرزند زمان بود وتو درکوچه نهادیش

این سنگ کجا لایق تیپا کم وبیش است

 

اودر تو وتودر همه ی خلق نهانی 

این طعنه کجا یار کشد تار زخویش است

 

ازبندخیالت همه شب گرگ نگاهم 

دیوار شکافد که نگاهش پی میش است

 

دربازی عشاق اگر رنج کشیدی 

برگوی( حمیدا )که دلم درپی کیش است

 

#حمیدعلیمددی 

 

بداهه تقدیم به اعضای محترم وعزیز آوای گیلان

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

موجیم و به زیرآوارنشسته ایم

بادیم و پشت دیوارنشسته ایم

 

بوی عطرلاله ها اگردهم

تاوان اشک به انتظار نشسته ایم

 

کامیابی اگر که نکردم مهم نیست

ناکامم وبه یادگارنشسته ایم

 

بارگاهش زبس که شلوغ بود

پشت همین پنجره داغدارنشسته ایم

 

آغوش اجل از دور برایم گشوده شد

ازبس که منتظر دارنشسته ایم

 

دیروز مرگ مهمان دلم بودکه آمدی

امروز زنده ام وچنین زارنشسته ایم

 

باتوتا به قیامت میشوددوید

نیستی مرده ایم وبه انگارنشسته ایم

 

 

هیهات که رساند کسی سلام

انگاه که در پس انکارنشسته ایم

 

ماشیرهای خسته از جنگیم نترس

موجیم وبه آوارنشسته ایم

 

کاش ازبیست ردنمیشدی (حمید)

کوهیم ولی به خروارنشسته ایم

 

#حمیدعلیمددی

🌹🌹

حمید_علیمددی

پلاک ۶

 

 

سایه ی آفتاب بسیار سنگین بود. 

و ابر های خشک...

                        مسلول 

گاه گاهی 

سرفه میکردند

 

نوک سر نیزه را آرام 

در خاک فرو کرد ...

 

چشمه ای جوشید 

شقایقی گل کرد 

به آب 

          افتاد 

 

قایقی از گل سرخ 

و گلبرگش بر سیم های خار دار

در احتزاز بود ...

 

و می درخشید 

 

نوار سفیدی

 

دنباله اش را 

              تا آسمان کشیـــــــــــــــــــد 

 

و حبل المتین را چنگ زد

از دسترس ما دور نبود 

اما 

گام آنها 

بلند بلند بلند بود ....

 

#حمیدعلیمددی 

 

@daxeilenadiyar.jouin

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

من آن نخل جدا افتاده از رودم

که غیر باغبان یاور دیگر ندارم

 

 شب از هجران او نالم چونی ها

به روی دامنش سرراگذارم

#حمیدعلیمددی

🌹🌹

حمید_علیمددی

(تنگ است دلم قوت فریاد کجایی) لاهیجی

زخمی که نشاندی شب خرداد کجایی

 

آغوش من از لحظه ی دیدار تو بازست

درسوگ من ای منتظردادکجایی

 

غمگین که نشستم همه دیدند غمم را

همچون من سودازده ،دلشاد ،کجایی

 

دربودن من هیچ نپرسی که کجارفت؟

فریادرسم درشب بیداد کجایی

 

مدهوش توگشتم که چنین زخم نه مردیست

آواره شدم ای همه آباد کجایی

 

شیرین صفتم درشب معراج دل خویش 

آغوش گشا ای همه فرهاد کجایی 

 

درتیر نشاندی همه ی جان (حمیدم )

بازآی توای لذّت مردادکجایی

 

#حمیدعلیمددی

بداهه

تقدیمتان

 

🌹🌹

حمید_علیمددی

دعوتم کن ...
بیا یکبار دیگر ، دعوتم کن
اسیرم کرده بستر ، دعوتم کن
کنارت گر نشینم ، جفت گردیم
نکن عشقم تو پرپر ، دعوتم کن
سفر بی من حرامت باد ، ای دوست
اسیرم کرده این در ، دعوتم کن
قیامت می کند ، آن چشم نازت
بیا یکدم به محشر ، دعوتم کن
میان بازوانت ، در شبی تار
پناهم ده سراسر ، دعوتم کن
خجالت میکشی ، حرفی بگویی ؟
میان جمع با سر ، دعوتم کن
اگر دعوت شدی ، از جانب عشق
بر آن ایوان مکرّر ، دعوتم کن
شب از نیمه گذشته ، زود برخیز
دلا شد وقت ساغر ، دعوتم کن
فدایی گر بخواهی ، جان دهم من
که سربازم به لشگر ، دعوتم کن
غبار از خاک راهت ، من بگیرم
به پاس دیده ای تر ، دعوتم کن

اگر عاشق شدی ، گوهر شناسی
جدایم کن چنان زر ، دعوتم کن
من از تنها نشستن ، بیقرارم
"حمیدا" بار دیگر ، دعوتم کن ...

همسفر ...
پای این عهد نشستیم ، خدا میداند
روی بر تیغ نبستیم ، خدا میداند
این عجب نیست که ما ، خاک نشینت باشیم
بند دل را نگسستیم ، خدا میداند
مستی چشم تو از ، روز ازل باعث شد
سیب از شاخه شکستیم ، خدا میداند
پشت این پنجره ها ، عمر من ارزان پر زد
از بد حادثه جستیم ، خدا میداند
من کی از دایره ی عشق جدا گردیدم ؟
بنده ی روز الستیم ، خدا میداند
چرخ تا بود ، بسی رنج به رویم پاشید
رهرو قافله هستیم ، خدا میداند
گریه هایم ، که به دنبال نگاهت بارید
ای "حمیدا" نشکستیم خدا می داند ...
از کتاب گنج نهان : حمید🍀🍀🍀

رفیق تازه ...

رفیقی تازه میخواهم ، اگر باور کنی ما را

درین دنیای وانفسا ، ندارم شوق فردا را

همه مردان که می بینی ، اسیر گوشه ای باشند

اگر هم مرد می بینی ، بدزدد چوب اعمی را

سرشک گوشه گیران را ، چنان قاطی به خون کردند

که یاد آرد مغول هایی ، سبک سر خوان یغما را

اگر عمری خدا دادم ، کنار دوستان سر شد

و باقی را چه نامم من ، به غیر از رنج دنیا را

فلک زین کجروی هایت ، همی گویم که برگردی

وگرنه چنگ اندازم ، زمین بی سر و پا را

تمام عاشقان را بین ، که شب تا صبح بیدارند

صفای چشم بیداران ، به یاد آرد پریسا را

شکسته استخوان با مومیایی ، باز درگیر است

اگر هم الفتی باشد ، ببندد دست بلوا را

وفا داری و حق گویی ، درین دنیا قدیمی شد

اگر هم با وفا بینی ، فروشد قلب لیلا را

وفای شمع و پروانه ، کجا باشد مثال هم

وفای یوسف مصری ، بسوزاند زلیخا را

 

"حمید" آخر چه می گویی ، درین بازار مکاران

رفیقی تازه می خواهم ، اگر باور کنی ما را ...

یک نفر و همه...
در آخر خاکریز نگاه میکردی یک نفر بود
که دستهایش به ضریح بسته بود
و در حال شلیک
دعای اللهم احفظ امام الخمینی(ره)
***
طوفانی از شن و سنگ
به هوا برخواست
صدای محیب انفجار خاموش شد
دیدم
ده ها نفر از زائرین
در باغ خون
چهچهه ی یا حسین (ع) سر داده اند
و باز
به خاک ریز نگاه کردم
از آخر که نگاه میکردی
یک نفر بودند
بر لبه ی دیوار بهشت
آماده ی کوچ...
عجب سهره های عاشقی
خمینی (ره) دارد ...
حمیدرضاعلیمددی

فانوس...
سنگر ها را که پر آب بودند
چه قشنگ
بعد از پست سوم
می شد
نمناکی و خیسی او را خرید
چرا در برجها
جدیداً
جایمان نمی شود
شاید به خاطر
این است که
از نور فانوس
سنگرها
دور شدیم ...

پلاک 6
سایه ی آفتاب بسیار سنگین بود
و ابر های خشک مسلول
گاه گاهی
سرفه میکردند
نوک سر نیزه را آرام
در خاک فرو کرد
چشمه ای جوشید
شقایقی گل کرد
به آب افتاد
قایقی از گل سرخ
و گل برگش بر سیم های خار دار
در احتزاز بود
و می درخشید
نوار سفیدی
دنباله اش را
تا آسمان کشید
و حبل المتین را چنگ زد
از دسترس ما دور نبود
اما
گام آنها
بلند بلند بلند بود ....

سلام وبا آرزوی سلامتی همهی دوستان غزلی از کتاب گنج نهان تقدیم احساس سبزتاناثراز من ...
مرا دیگر نمی بینی ، نگیری تو خبر از من
چو بار خویش بر بستم ، مجو دیگر اثر از من
درین شبهای غم بنشین ، نگر جان دادنم از دور
چنان خاموش می میرم ، نبینی بال و پر از من
چنان آتش زدی جانم ، که من از خویش بیزارم
من از مردن نمی ترسم ، که آتش سر به سر از من
تبر از تو ، سنان از تو ، کمان از تو ، جفا از تو
دل از من ، دیده از من ، یک نگاهی مختصر از من
درین آشفته بازاری ، که هر لحظه به پا کردی
چو طالب نیستم رویت ، خدنگ از تو ، سپر از من
اگر روزی در آن دنیا ، بخواهی روی من بینی
به آتش می روم بنگر ، همین زیر و زبر از من
چنان بنیاد جانم را ، تو از اوّل ز جا کندی
خطر در جان من باشد ، مگو دیگر خطر از من
اگر روزی "حمید" آخر ، بخواهی فاش تر بینی
گـُل ازتو،اشک ازچشمت،همین سنگ وحجرازمن ...

دردنیایی که دوستی ها ماشینی ومجازیست رفیقی تازه میخواهم..........
دردنیایی که دشمنان دوستنما بر اریکه ی ریا تکیه میزنند واندکند دوستانی که جان میدهند برای دوستی رفیقی تازه میخواهم.....
در دنیایی که زبان بر عشق پیشی گرفته وعشق تنها لقلقه ی زبان است رفیقی تازه میخواهم ..........
دردنیایی که برادری هم تنها به سندی کفایت میکند ودشمنان خوشزبان نزدیکترند تا دوستان ساکت ............
در دنیایی که چاپلوسی مقدم تر است تا لیاقت رفیقی تازه میخواهم...........
.............


رفیق تازه ...
رفیقی تازه میخواهم ، اگر باور کنی ما را
درین دنیای وانفسا ، ندارم شوق فردا را
همه مردان که می بینی ، اسیر گوشه ای باشند
اگر هم مرد می بینی ، بدزدد چوب اعمی را
سرشک گوشه گیران را ، چنان قاطی به خون کردند
که یاد آرد مغول هایی ، سبک سر خوان یغما را
اگر عمری خدا دادم ، کنار دوستان سر شد
و باقی را چه نامم من ، به غیر از رنج دنیا را
فلک زین کجروی هایت ، همی گویم که برگردی
وگرنه چنگ اندازم ، زمین بی سر و پا را
تمام عاشقان را بین ، که شب تا صبح بیدارند
صفای چشم بیداران ، به یاد آرد پریسا را
شکسته استخوان با مومیایی ، باز درگیر است
اگر هم الفتی باشد ، ببندد دست بلوا را
وفا داری و حق گویی ، درین دنیا قدیمی شد
اگر هم با وفا بینی ، فروشد قلب لیلا را
وفای شمع و پروانه ، کجا باشد مثال هم
وفای یوسف مصری ، بسوزاند زلیخا را

"حمید" آخر چه می گویی ، درین بازار مکاران
رفیقی تازه می خواهم ، اگر باور کنی ما را ...

دار لیموو سه‌رپیه‌ڵی

دار لیموو كاڵه‌گه‌ێ ، سه‌رپیه‌ڵ تنی
نه‌ونه‌مامی خوه‌ش مه‌رامی ئه‌رمه‌نی
به‌و له ناو ئێ داخسانه هه‌ڵگره‌م
په‌لوه‌چه‌یلم تانه ده‌ێ ، له گوڵوه‌نی
چؤزه دامه له خوه‌شی ، تا بؤنمه‌د
ته‌ك له دار سه‌رڤ دامه ، نه‌خه‌نی
هه‌رچێ به‌رزی هه‌رچێ باێر ، دیمه چه‌و
چؤ سه‌ر گووناێ گوڵد ، نه‌یمه كیه‌نی
ده‌م تیه‌ڵی هه‌یفه بكه‌یدن ، داره‌گه‌م
من فه‌قه‌ت زانم ك ت ، جوور قه‌نی
كووس ئێ عشقه یه چل ساڵه دڵم
بێ خه‌وه‌ر له عه‌قڵ ، بێ كووم دێ ژه‌نی
دی وه كی بؤشم خوداێا ، داره‌گه‌م
هه‌م تیه‌ڵی ، هه‌م شیرنی ، خاسی ، گه‌نی
ده‌رد ئێ هؤره م كیشم ، چؤ حه‌مید
وه خودا وه هؤر كه‌و ، حه‌قد سه‌نی...

اسلام ئابادم اسلام ئابادم بی که سم
شون صه د زام کوته ل ها له ده سم
ئیره شون داخه گان بی بنه
سه نگه ریل دلخوشی چیو ئاسنه
ئیره روژ بار ئیل خوزیه وه
ئازیه تی هیوریل چه رمی وکه وه
ئیره داخ نادیار کی کووه
ئیره ژانه ئیره ژانه رو روه
ئیره میلکان خوصه ی خویشک خوه ره
ئیره پاموری له شه یل بی سه ره
ئیره مه ردن ئیره مه ردن ئی ره مرد
ئی ره بی ره نگ وریا کردن نه به رد
ئیره شون نشته ر خومپاره سه
ئیره شون مه ردمیگ ئاواره سه
ئیره باوش دایه له غه یره ت بزان
ئیره زامی قه د صدها ئاسمان
ئیره روسه م ئیره سوراو ئیره مه رد
هم پیاو وهم ژنان کردن نه به رد
ئیره خیون بیوئیره خیون بیو هی برا
ئیره گمنامه چوه گمنامه خدا.....🍃🍃🍃🌹🌹🌹🌺🌺🌺
وه یاد ره زم ده لیرانه ی پیاو ژن ئسلام ئابادی وشه هیدیل گه ورایان

بیا برگردیم ...
عشق این قوم فریب است ، بیا برگردیم
ناز ما جمله غریب است ، بیا برگردیم
بس که در آینه ها ، چشم به دنبال تو بود
هدیشان سنگ نجیب است ، بیا برگردیم
بس که باران نزده تا که بشوید غمها
آب این چشمه عجیب است ، بیا برگردیم
شاهدان را که همه ، در بر تو می مُردند
حرفشان ، حرف طبیب است ، بیا برگردیم
تا که عیسی (ع) صفتی باز به میدان آمد
جمعشان ، جمع صلیب است ، بیا برگردیم
گر که خواهی ز ادب ، نقش کنی یک آیه
دست آنها که به جیب است ، بیا برگردیم
در بهشتی که خدا عشق ، به ارزانی داد
میوه ی باغ که سیب است ، بیا برگردیم
کاش یکبار دگر عشق ، به میدان آید
اشک این قوم ، فریب است ، بیا برگردیم
صبر بر وصل "حمیدا" نکنی ، چون گویند
هجر و غم ، باز نصیب است ، بیا برگردیم
لب پیمانه که روزی ، دل ساقی می برد
در بر خصم حبیب است ، بیا برگردیم ...
🍃🍃🍃🌹🌹🌹🌺🌺🌺

غزلی از کتاب گنچ نهان تقد یم نگاه عشق افرین شما🍃

رنج های پدر ...
از من این قامت بیمار ، به یادت باشد
با همین رنج پدیدار ، به یادت باشد
رنگ سر سبزی این باغ ، فراموشت شد ؟
رنگ بی رنگ سپیدار ، به یادت باشد
موی من در سر این ، عقربه ها پیر افتاد
رقص آونگ همین دار ، به یادت باشد
خواب تا چشم مرا دید ، پریشان پر زد
پلک افتاده ز پیکار ، به یادت باشد
چون که سیلاب زمان ، لانه ی عمرم را برد
درد ناگفته ی بسیار ، به یادت باشد
لنگ لنگان که ز پرواز ، به کویت مُردم
شوق پرواز چنین سار ، به یادت باشد
تاول چرکی دستان من ، از یادت رفت ؟
خون ماسیده به دیوار ، به یادت باشد
تا که آهسته میان مژه ات جان دادم
بی کس افتادن آوار ، به یادت باشد
سفره ی دست من از ، روز ازل عریان شد
شرم عریان شده این بار ، به یادت باشد
دست لرزان مرا ، هیچ نرانی از خویش
نقطه ی آخر پرگار ، به یادت باشد

خنده هایم که به قربان نگاهت آمد
درد ناگفته ی بسیار ، به یادت باشد
تا پدر غمزده جان داد ، "حمیدم" این گفت
لحظه ی آخر دیدار ، به یادت باشد ...

...
غزلی زیبا از کتاب گنج نهان تقدیم عارفان ورطه ی عشق ..... حمیدرضا علیمددی


میخانه ...
خوش باش که دیشب ، در میخانه گشودند
از بهر دل نازک دُردانه گشودند
هرچند خماران ، همه در کوی نشستند
اینک به دوان ، پای به خمخانه گشودند
در شهر چو افسانه ، به مستی سخنی بود
این بار چو رستم ، همه افسانه گشودند
تا چند کنار گذری ، بسته به زنجیر
زنجیر گسستند ، که دیوانه گشودند
در چرخ چو آمد به میان ، پیکر ساقی
لب را بگشودند ، که رندانه گشودند
آن لرزش دستان ز خماری ، همگی رفت
تا محفل مستان ، همه شاهانه گشودند
در شهر بپیچید که مستان ، به سَرایند
هر کس قدحی دست ، که انبانه گشودند
خاکستر دلقی که فرو بود ، به تن ها
بر باد بدادند ُ ، که بر شانه گشودند
فرزانه که گشتند ، همه پیک نهادند
یک سوره شدند ُ، چه فرزانه گشودند
لبهای همه ، ذکر کنان در بر ساقی
تا فاتحه بر جسم ، چو حنّانه گشودند
پرواز بکردند همه ، رو به سماوات
تا در زده شد ، ماهرُخان لانه گشودند
دیدند که ساقی ، همه از خویش جدا نیست
از خویش بریدند و ، چو پروانه گشودند
مستی که قمر دارد و ، در صفحه ی کیوان
در پیش خـُم و ساغر و پیمانه گشودند
در طوف دل آیید ،"حمیدی" که نشسته
تا آنکه رُخش را ، همه جانانه گشودند
گر بسته شد از بهر دل آرا ، سر خـُم ها
از بهر خدا ، این همه میخانه گشودند ...

برج به جای دکل....
دیده بان
از دکل پایین آمد
دستهایش باز شد
چند ستاره در آن
با ناله گفت
ستاره ها را می چینند
دکل را
جایی دیگر بکاریم
دکل
فروریخت ...
بادها که نشست
از خاکریز مقابل
طاس هایی
(عاص )
آمدند
و بر دکل ها
برج ها رویید
و چه عاشقانه
برای دکل ها گریه میکردند ...
حمیدعلیمددی

خاکستری ...
از روزی که تو رفتی
کوچه ها را آذین می بندند
و کوچه های خالی را
مرداب نشئه می بارند
و بعد از بن بست اول
بُرج ها می کارند
و چاه های سکوت را
تهمت می فروشند
تا شاید
کاریز هایشان را
از نفت پر کنند
و رنگشان
خاکستری گردد ...
حمید علیمددی

یاد ت رفت
شب آخر که
تنهایی داشت بالغ میشد ..
راستی کجا با این عجله ؟
دنباله ی حرفهایمان ناتمام ماند ..
راستی چرا ندانستی آنچه تو در عمل انجام دادی ..
همسایه می دزدد
وبرای صندلی سبز
آنها را ارزان
میفروشد
امروز خاطرات تو را در دست خود فروشی دیدم
که خودش را به همه تعارف میکرد
کاش بودی .......
حمید علیمددی🌹🌹🌹

پای تاول زده...
فرصتی کو که دگر بوسه به دنیا بزنیم
رخت این قافله از شام ، به فردا بزنیم
دل این چشمه ی جوشان که به سنگش بستند
پاک سازیم و دگرباره به دنیا بزنیم
شرم از خانه برون رفت ، خدایا نپسند
با چنین برگ عیان ، خانه به صحرا بزنیم
شرف از دایره ی عشق جدا ماند ، بیا
زخم این معرکه این بار ، مداوا بزنیم
صبر را حادثه از ایل ، چه آسان بگرفت
سنگ گردیم و صبورانه به نجوا بزنیم
تشنه بودن نه عجب ، قافله گم کرده سهیل
ماه از خانه کشانیم و ، رد از پا بزنیم
خسته گشتیم ز بس شیخ به بیراهه کشید
پای پُر آبله را ، مرحم تنها بزنیم
خنده را از لب این قوم به شمشیر گرفت
زره از عشق بسازیم و به غمها بزنیم
شام ظلمت که چو یلدا بوَدش جان "حمید"
آفتابی بخریم ، ریشه ی شبها بزنیم ...

حمید علیمددی🍃🍃🌹

🌹سلام .صبحتون به خیر انگاه که افتاب از اریکه ی قدرت خدادایش بر میخیزد وبرگستره ی عالم نظر می افکند امیدوار است امروز گرمایش به سرمای استخوان سوز یک کلبه ی محقر جانی تازه ببخشد نورش به تاریک ترین زاویه ای که تنها روزنه ای ریز دارد بتابد وکویر خشکی را آرام تر بنوازد ودریای یخ زده ای را بیدار کند تا جاری گردد وسبزه زاری را آرامش عطا کند که هم پا ی درختان مرغزاری پرداخته .و مهیا بگستراند نور دانشتان وگرمای وجودتان را وهرم نفسهای مهربانتان را از هیچ کس دریغ نکنید باشد انسان یخ زده ای جاری شد وبه عشقی آسمانی رسید وانسانی خشک را آزرده نسازید باشد فکری واخلاقی سبز در او رشد کرد تنهایی استخوان سوز کسی را که از دید شما حقیر است برای یک آن هم که شده از محبت خویش محروم نسازید ...... بیایید هر روزمان روزی باشد غشق را ودوست داشتن را آسان وارزان در معرض استفاده ی دل همگان قرار دهیم که این جهان کوه است وفعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا روزتون عالی از دلنوشته های حمیدرضا علیمددی 🌹

🍃🍃🍃انجمن آرای من ...
بر عالمی سر می شود ، آن سر که خم شد ، پیش تو
بر آسمان چیره شود ، یک ناله از درویش تو
دیشب یکی آمد مرا ، گفتا که بر من بگذری
من کوچه آرایی کنم ، دل میدهم بر کیش تو
بر آسمانها چون شدی ، معراج تو شد فخر جان
گیسو پریشان کرده ای ، گیسوی خیر اندیش تو
سروی چنان تو ای عجب ، رونق دهد بر بوستان
سایه بیندازم دگر ، از خود مران این خویش تو
تا انگبینت را چِشَم ، شهره شوم در انجمن
ای انجمن آرای من ، دل راغب صد نیش تو
موسی من کن یک نظر ، بر عاشقان کوی خود
من عشق را آندم شدم ، گشتم یکی چون میش تو
با زخمه ی خود کم بزن ، بر تار غمگین دلم
تنها تورا جویم بیا ، ای زخم دل شد ریش تو
بر گو "حمیدا" باغزل ، در هر زمان با هر عمل
بر عالمی سر می شود ، آن سر که خم شد پیش تو ...
از کتاب گنج نهان : حمید علیمددی 🍃🍃🍃

غزلی از کتاب گنج نهان تقدیم نگاه مهربان شما ادیبان وهنرمندان سرسبز این دیار 🌹🌹🌹🌹 جا ماندیم ...
افسوس که از قافله ها ، جا ماندیم
چون برگ بر این شاخه ی دنیا ماندیم
سر مست و غزلخوان ، چو بر کعبه رسیدیم
چون سنگ در آن ، هیبت کبری ماندیم
موسی صفت از خام شدن ، ترسیدیم
در بند همین ، سینه ی سینا ماندیم
مجنون و غزلخوان ، که آتش بگرفتیم
در بند اول کوچه ی لیلا ماندیم
منصور که بر دار شد از ، سنگ حماقت
شرمنده ی آن لحظه ی افشا ماندیم
پروانه شدیم از همه گلها ، برمیدیم
چون بوم به ویرانه ی بتها ماندیم
فرزند زمان در همه ی دهر ، که بودیم
در رهگذری از شب غوغا ماندیم
ای وای عزیزان چه بگویم که "حمیدم"
زد ناله که از قافله ما جا ماندیم ...

حمید_علیمددی

سالها

میگذرد وهنوز 

دل من تنگ تر از پیله ی یک 

پروانه

برشاخه ی خشکیده ی غم چسبیدم

ودر این حجم نمور 

همه ی خاطرمن پرشده از 

لحظه ی 

کوتاه 

همان پروازی...

در پس ثانیه هایی

که پراز وحشت بود

اوج احساس 

همان 

زنبق وحشی

وهمان لاله ی زیبا 

دور چرا.

گل شمعدانی پشت 

نگهت

وبه پرواز درآغوش

گلستانها

می اندیشم

پرواز

همیشه زیباست

شما چه؟

آیا

 پرواز کرده اید؟

 

#حمیدعلیمددی 

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

ای بغض های خسته ،در این نماز باران

دست ازطلب چه داری، دراین نیاز باران

 

من سالها نشستم درپشت باغ احساس

ازچشمه ها کشیدم ،هرلحظه ناز باران

 

درگوش باد گفتم این راز سربه مُهرم

از سوسنی شنیدم ،فریادرازباران

 

من با هزار بلبل ،از هجر گل سرودم

چون پیچکی بریده ،صدسیم ساز باران

 

بالاله ها بگویید،ماداغدارعشقیم

زین گونه میسراییم از زخم باز باران

 

من سالها نشستم بااین (حمید)مظلوم

با بغض های خسته،دراین نیازباران

 

#حمیدعلیمددی 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

‍ ‍ کوچه      

                                    

امشب بیا این کوچه را، تنها گذاریم                  

  درزیرجمع پنجره ، مِنها گذاریم    

           

ساک خودت رابسته زودی،پشت درآی                  

 داغ سفر رابردل، فرداگذاریم

              

   باگریه ازدیوار همسایه پریدم                         

 تاگریه برلبهای ، این درها گذاریم  

            

من باتو امشب دورمیگردم ،ازین شهر           

  روی بدی هایی که دیدیم، پاگذاریم 

           

دیگرنترسی ، بازکن آغوش خود را                  

 شاید ردّی ازبوسه ،بی پروا گذاریم

             

ازبس که این ساعت برایم سخت میرفت         

  ماازهمین لحظه ،زمان را جاگذاریم 

 

ازپشت این دیوار سنگی، یاریم کن                   

  تابغض ناپیدای خود، پیدا گذاریم 

 

روی دوچشمم خوب بنشین ،خسته هستی       

  تا آنکه با آرامش اینجا ، پاگذاریم 

 

گرتشنه هستی اشک هایی، تازه دارم                   

 کمتر ننوشی پای بر دریاگذاریم 

 

من سمت چشمانت نشستم ،یاریم کن                      

 تااین سر افتاده را ،بالا گذاریم

 

فردا اگر ازکوچه ی ما یاد کردند                        

  برزخم درب بسته ما ، لولا گذاریم 

 

ماکه ندیدیم خیر از آدم بیایید                               

  پاجای پای مستی، حوّ اگذاریم 

 

دیگرزمان آبستن درد است ،بگذر                          

  تانام طفل فاجعه، شیدا گذاریم

 

همپای هم ما با (حمید)از جان گذشتیم                    

 تا عارفانه پای بر دنیا، گذاریم

شعر:

#حمیدعلیمددی 

 

اجرا:

#مژگان_برنده

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

دیرگاهیست دلم

تشنه ی یک دیدار است

که بخندی وبخوانی 

وبگویی که

چرا دیر...

دیرگاهیست نفسهای من از 

دیدن تو 

تند تر از زوزه ی یک باد

به گیسوی صنوبر 

محتاج...

دستهایت ،

همه جا هُرم زیارت دارد

ونگاهت به همان گنبد 

ابی ..

که تمام دل من در پس یک 

برق قشنگیست که 

از گونه ی گنبد 

به سراپرده ی 

این شهر غریب بذر

دستان

نیایش و تبسم کارد

دل من

 بسته ی یک خنده ی گلدسته ی عشق است

وضریحی که تودر حِرز دو

چشمت داری

 

#حمیدعلیمددی 

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

(تنگ است دلم قوت فریاد کجایی) لاهیجی

زخمی که نشاندی شب خرداد کجایی

 

آغوش من از لحظه ی دیدار تو بازست

درسوگ من ای منتظردادکجایی

 

غمگین که نشستم همه دیدند غمم را

همچون من سودازده ،دلشاد ،کجایی

 

دربودن من هیچ نپرسی که کجارفت؟

فریادرسم درشب بیداد کجایی

 

مدهوش توگشتم که چنین زخم نه مردیست

آواره شدم ای همه آباد کجایی

 

شیرین صفتم درشب معراج دل خویش 

آغوش گشا ای همه فرهاد کجایی 

 

درتیر نشاندی همه ی جان (حمیدم )

بازآی توای لذّت مردادکجایی

 

#حمیدعلیمددی

بداهه

تقدیمتان

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

تو به زیبایی آن قله ی 

بیدار 

وبلندی

مانی

که نسیم از

همه سو 

برتن تفتیده ی 

آن دشت که از آتش 

هجران سوزد

بکشانی

توعجب

باکَرَم خویش

دل غمزده ای را به 

بلندای نوشخندت برسانی

تو...

عزیزی

#حمیدعلیمددی

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

ای صبر 

نگاهم چه کنی ؟

گوشه گوشه 

نگهم 

روی ورخش پنهان

است

کم

بگو داد

نزن

هجرکه خاموشی واستادن و

خوابیدن و......

که ندارد

#حمیدعلیمددی 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

من همینم 

که توگفتی 

نفسم بند به بندش 

همه از جعبه ی این سینه

به اصرار 

برون می آید

توکه در سینه ی تفتیده ی 

این خاک مرا کاویدی

نفسم را دریاب

سالهاست

دست از روح پریشان منش 

شسته 

ودرگوشه ی این کوچه ی بن بست .

به اصرار ،

به یک پنجره وابسته وازدور

به دنبال 

نگاهی که شب وروز

ندارد

ازغم.

پیر

شد.

درته 

کوچه ی

احساس.

کسی

اورا

دید؟

#حمیدعلیمددی

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

پنجره ...برای امام زمان.عج 

 

بی تو این پنجره هامنتظر آغوشند 

رخت ماتم به تن از فاصله ها خاموشند

 

پای تا سرهمه احساس که تنها ماندیم

فاجعه بارد ازین ثانیه ها بیهوشند

 

بس که با درد دل خویش صبوری کردند

همچو یک آینه بی قاب غزل می نوشند

 

چشم بر کوچه و دل برکف پاها دارند

بوی تن پوش تورا وقت سحر می پوشند

 

گفته بودند می آیی لب ایوان رفتم

پاره های دل من بال زنان می کوشند

 

لب این پنجره ها بارش چشمانم بین 

همچنان چشمه به راهت به خدا می جوشند

 

باز گردید ببینید "حمید" از غم مرد

بی شما پنجره ها منتظر آغوشند ... 

 

#حمیدعلیمددی   

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

.

مرا دیگر نمی بینی،نگیری تو خبر از من 

چو بار خویش بربستم،مجو دیگر اثر از من 

 

درین شبهای غم بنشین،نگر جان دادنم ازدور

چنان خاموش می میرم،نبینی بال و پر ازمن 

 

چنان آتش زدی جانم،که من ازخویش بیزارم

من از مردن نمی ترسم،که آتش سر به سراز من 

 

تبر از تو ،سنان از تو،کمان از تو،جفا از تو

دل از من،دیده از من،یک نگاهی مختصراز من

 

درین آشفته بازاری،که هر لحظه به پا کردی 

چو طالب نیستم رویت،خدنگ از تو،سپر از من 

 

اگر روزی در آن دنیا،بخواهی روی من بینی 

به آتش می روم بنگر،همین زیر و زبر از من 

 

چنان بنیاد جانم را،تو از اوّل ز جا کندی

خطر در جان من باشد،مگو دیگر خطر از من 

 

اگر روزی "حمید" آخر،بخواهی فاش تر بینی

گـُل ازتو،اشک ازچشمت،همین سنگ وحجرازمن ...

 

#حمیدعلیمددی 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

میخرامد یک غزل درسبزه زار سینه ام

میکشاندچشم را تا آبشارسینه ام

 

یک چکاوک پرکشیده ازبرای عاشقی

چشم هارابازکرده انتظارسینه ام

 

آهوان دشت های بی سرانجامی شدند

یکسره مهمان رنگ مرغزارسینه ام

 

گیسوان آبی دریای مواج عطش

ساحلی را ساختنددربیشه زارسینه ام

 

پیچک دستان باران درنسیمی مست مست

بال دربال نگاه بیقرار سینه ام

 

یک شقایق گل نمود ازهرم آتشناک بغض

واژگون درخودنمایی کوهسارسینه ام

 

دست هرواژه گرفتم باز دیدم با (حمید)

میخرامد یک غزل درسبزه زار سینه ام

 

#حمیدعلیمددی 

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

ای عاشقان ای عارفان من باد درآتش زنم

درسبزه ها گاهی چونی فریادرآتش زنم

 

گاهی چنان موجی غمین درگوشه ای ساکت شوم

گاهی چوبادصرصرم ،بیدادراآتش زنم

 

منظور درناظرشوم ،تاآنکه با اوکل شوم

شیرین بمیرم دررهش،فرهاددرآتش زنم

 

بانگ تهجدسرزنم ،تاآنکه،یارچهلمین

درپیش چشمش بنگرم،اضداددرآتش زنم

 

من درنگاه عاشقان ،مستم به پای لولیان

درپیش چشم حاسدان،اوراد درآتش زنم

 

دربیکران درکهکشان، غرقم ،برقصم کولیم

درهوی این ویرانه ها ،آباددرآتش زنم

 

باید ببینی در زمان ،بس مستیم را ای جوان

تا آنکه هردم چون (حمید)دلشاد درآتش زنم 

 

#حمیدعلیمددی 

بداهه ۲۵دیماه ساعت ۵بامداد

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

گوسنگ زنندم رقبا باک دگر نیست 

این پنجره دیگربه خدابسته نماند

 

تا پای من ازکوچه عشّاق گرفتند

درشاه رهی از ادبم خسته نماند

#حمیدعلیمددی 

بداهه 

تقدیم عزیزانم 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

به یاد قیصر امین پور ...

کاش نگاهم کنی ، پشت همین فاصله

چشم نبندی برین ، لانه و این چلچله 

 

بال من ار چه شکست ، دلخوشیم دست تو 

ناز کن این زخم را ، مرحم بی هلهله 

 

تاب نگاهم نبود ، پشت متانت شکست

خرده نگیری ز من ، باز کن این سلسله

 

برف حماقت چنان ، بند نموده دهان 

راه پر از گرگ شد ، وای بر این قافله 

 

اشک چنان زد شلاق ، بر گل روی بهار 

باد خزان تند شد ، تیغ زد این مرحله 

 

قصه ی (صابر) اگر ، با تن قیصر خمید

محو نشد این زمان ، در پس صد حوصله 

 

شیشه ی دل را شکست ، سنگ جفای رقیب

ناله کن اینجا "حمید" شرح ده این مسئله ...

 

#حمیدعلیمددی 

 

 یکی از دوستان وشاگردان قیصر امین پور صابر

که باایشان مصاحبه ای در ر ادیو شد که این غزل شکل گرفت

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

برای شهیدان سانچی

(بلم آرام چون قویی سبکبال)

به نرمی سینه دریا

شکافتی از عشق

ودرکابین

وعرشه

سخت

دستهایی درتکاپوی رسیدن

گرم بودش یکسره

رٶیای

مقصد

وامادرمیان

جمع یاران 

چندذهن عاشق ودلداده

درافکار ناب مجنونی..

به گیسوهای زیبا وبه لبخندو

سکوت و

گردشی

باعشق 

گذشت روزگا ررا

ودوری را نمیدیدند

(بلم آرام چون قویی سبکبال )

وناگه یک صدایی کز بلندای 

خیال وعشق

انان را 

جدابنمود.

تکانی درحد یک انفجاری 

سخت.

و

آتش ...

ویک اقیانوس گازهای 

تند.

ویک جهان آرزو امید...

وتشنه ی بلعیدن

اکسیژنی

تا

آنکه رویاها

بماند بردوام

وآتش انچنان 

درآسمان وسینه هاشان 

تند میرقصید

که گویی این عزیزانم همه

مست از وصالند وبه دیگرکس

نیازی

نیست

ودنیا بردردروازه ی امن یجیب و...

سخت استاده

ولی من فقط 

این آرزو

کردم 

خدای خوب ابراهیم.

گلستان کن

تواین آتش.

گلستان کن که

ما اززخم

نمرودان

 این دوران

سی تن

ابراهیم

درآن آتش 

نهان داریم

خداوندا

گلستان کن...

 

#حمیدعلیمددی 

تقدیم به عزیزان وعاشقان ورطه ی عزت شهیدان سانچی

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

گلدسته

ایمان راجار میزد.

ونماز باران را 

ترغیب.

بیابانها درحال 

زایش

و

اما...

درزیرگلدسته

کودکی

جان

درگرو

یک لقمه نان.

به ازدهام 

جمعیت 

مومن!

خیره... 

#حمیدعلیمددی

بداهه

 

.

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

تو داری میروی من باچه سازم

به غیرازروی تو،من برکه نازم

 

توکه داری سفر راباربندی

دعاکن بعدتومن جان ببازم

 

#حمیدعلیمددی 

.

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

از کتاب 

اوای ققنوس به قلم حمید علیمددی

 

بیاچون کودکیهایم،دوباره مبتلایم کن

بیاازاین همه ماتم،به یکباره جدایم کن

 

اسیردام وصددانه،چنان گشتم درین گوشه

زجان سیرم درین دنیا،قفس بشکن رهایم کن

 

زمین شدتشنه ی بارش،ببارای چشم غمگینم

ازین شورابه هابگذر،به یک گل آشنایم کن

 

تودرنازحریری جان،کجادانی غم سرما

توای تنپوش غربالی،به یک آغوش جایم کن

 

لب ازتکرارمیدوزم،چوباگل آشناگشتم

بنالم چون(حمید)امشب،رهایم کن رهایم کن

 

#حمیدعلیمددی 

 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

داخه یل نادیار(داغهای پنهان ) حمید علیمددی:

🌹🌹غزلی برای تمام مادر ها ومادر خوب من از کتاب داخه یل نادیار بادکلمه ی شعر تقدیم شما عزیزان ودوستانم ...حمید علیمددی 🌹🌹                         

 

 

 

دیرم سزییه‌م 

من ئه‌سیر ڕووزگار بێ سه‌ره‌نجام تنم

 به‌ندیێ بێكه‌س نشین و زار و ناكام تنم

جوور شه‌ونم ڕه‌نگ زه‌ردم هه‌ڵوژانی باوه‌فا       

تا ئه‌به‌د مه‌دیوون ڕه‌نج و تووقڵه‌ێگام تنم 

1

بێ خه‌وه‌ر تا بؤمه لید ، ئه‌ێ داخ شیرین چؤ فه‌راد تیشه‌ی غه‌یره‌ت له فه‌رقم ، من ك به‌د نام تنم

تؤكه تؤك وه‌فره‌لؤله ، دی له چین پاباره‌وه

 یه‌ێ چه‌وێ گه‌رم كه ئه‌زیزم ، ئمشه‌و ئارام تنم

 

من ئه‌گه‌ر شاێن ئه‌گه‌ر بازم ، ئه‌ڕاێ هه‌ر ناكه‌سێ                  

چؤ مه‌لؤچگ ده‌س وه دان و ڕام ئێ دام تنم

جوور ماسی ئه‌ر له تاوه ، بوورشنیده‌م تا ئه‌به‌د                  

 داڵگ خووب و ئه‌زیزم هه‌ر كوڕ خام تنم

 

سه‌د كه‌ڕه‌ت من بووم وه نه‌زرد، ئه‌ێ ڕه‌فیق ڕووژ ته‌نگ          

 تا ئه‌به‌د ئاخین ڕه‌نج و زه‌حمه‌ت و زام تنم

تا چڕیدن هه‌ێ( حه‌میدم )به‌و ، وه قورئان زه‌وق كه‌م ماڵه‌كین لاوه‌لاوه‌ێ ، بێكه‌سی شام تنم

 

#حمیدعلیمددی

 

   

داخه یل نادیار...داغهای پنهان

🌹🌹

 

میشود 

از کنار 

خیلی چیزها گذشت

از کنار خیلی کس ها

اما

هیچگاه از خودت عبور نکن

که عبور از خودت یعنی مرگ 

دریاب تمام داشته هایت را

وبرای حفظش سعی کن

 

که اگر 

تو نباشی آنها

 

هم مرده اند

تنها که باشی

خودت را داری

وخدارا.........

 

دیگر هیچ

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

توای سرو تک افتاده چرااین گوشه تنهایی؟

چراافسرده ومحزون،چرا خانه نمی آیی؟

 

توزینت بخش صدباغی،تک وتنهادرین گوشه؟

بیا آغوش خودبگشا،امیدناب گلهایی

 

توکه سروی درین گوشه؟توکه خودباغ مابودی

بیاپرچینهابشکن،که از مایی،که با مایی

 

مزارسوت وکورت را،چه سان مویه کنم هرشب

توکه صدباغ درزلفت،نهان کردی به زیبایی

 

بیا امشب به پاخیزیم،بیا باهم زنیم جاده

بیا تاخانه برگردیم،که تودرخانه پیدایی

 

انیس زخمهای من،رفیق ناب احساسم

سزای سایه ات هرگز، نباشداین چنین جایی

 

مگو دیگر (حمید)امشب،رفیق ناب من ناید

به قرآن وبه پیغمبر،مدامم پیش من آیی

 

#حمیدعلیمددی 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

تقدیم به استاد مکتب عشق......

توکه بینایِی چشمان مایی

عزیزی مهربانی باصفایی

همیشه سایه ی تو برسرما

فروزان ماه توبراخترما

دوچشمانت امیرآیه ی عشق

به هرجایی کندآرایه ی عشق

دوچشمانت همه سردارعشقند

هزاران چون منش بردار عشقند

پیمبرگونه ی من باز کن در

که مفتاحش کنی این دین باور

عزیزی مهربانی جان جانی

قشنگی آسمانی آسمانی

دلم درگیرباران دوچشمت

همیشه بنده ی خوان دوچشمت

به چشمان خودت دل میستانی

هزاران دربه کوچه میکشانی...

......🌹🌹🌹🌹

 

#حمیدعلیمددی

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

 

سلام

امروز که از خواب بیدارشدم

صدایت کردم 

نشنیدی یا شنیدی و...

دلم که تنگ تو بود کشاندمش 

تا لب 

یکروزبهاری وگرمای اجاق 

وپختن نان داغ 

ساجی

نگذاشتم زیاد بماند دواندمش تا یک روز تابستان که

پشت سرت بودم

وگوشه ی پیراهن وسربند کردیت 

راگرفته بودم 

قدمم به قدمهایت 

نمیرسید 

برگشتی که مرا درحال دو کردن دیدی و...

کشاندمش تا یک ظهر که از مدرسه آمدم

پای سماور بودی 

وچائی اول را میل کرده 

بودی که رسیدم

کتابها را کنارم...

وچائی ریختی ومن هی با دوتا دوتا قند 

میخوردم ومحو قوری چینی که

ترک برداشته بود 

وچینی بندزن چه استادانه بندش زده بود

اخ هنوز چائئ به آن خوشمزگی نخوردم

کشاندم

کشاندم

تایکروز برفی 

که بخاری هیزمی را اززغال داخلش خالی کردی 

ودوباره چوب و

گرما

ارام

ارام

امدم تا روزیکه داشتی از خستگی کارهای ما بچه ها 

پشت به پشتی خوابت برده بود

وپنج ریال 

خرجیم را کناردستت

افتاده دیدم

بیدارت نکردم

هنوز منتظرم

هنوز تُن

صدایت را میشنوم 

راستی 

چرا دیگر بیدارت نکردم

توکه همه چیز منی.......

دیگر

حال دلم خوب است

هروقت باتو عزیز

همقدم

میشوم

حال دلم عالیست

#حمیدعلیمددی 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

 

🌹🌹

 

غزل ریبه نان از کتاب داخه یل نادیار تقدیم دوستان وعزیزان 

 

ڕێبه‌نان

ئمشه‌و له سوو ئێ نؤره، چم تا مه‌قار به‌‌رزێگ                                

  ئمشه‌و وه‌گه‌رد هؤرا، چم تا شه‌وار به‌رزێگ

 

بێده‌نگ و كز نیه‌نیشم، له ناو باڵ په‌پؤله‌ێگ                                   

 جوور شه‌وتاو ڕه‌نگینێ، چم تا حه‌سار به‌رزێگ

 

دیوار دڵ هه‌ڵكه‌نم، كیشم گیس زه‌لانه‌یل                                       

  باوش كوتم له كووڵ، سؤن ده‌وار به‌رزێگ

 

ئێ ئه‌زره‌ته‌یله هه‌ر‌شه‌و، هه‌ر وه‌ێ مه‌‌‌ڵاق وشكه‌و                          

 له‌شكیش كه‌م دوواره، تا یه‌ێ وێیار به‌رزێگ

 

تا مؤله‌ق ئه‌ر ك دؤنم، یه ڕه‌نج چه‌ن ساڵه‌مه                                   

     داێم د چه‌و به‌سامه ، ئه‌ڕاێ شكار به‌رزێگ

 

پاێ ئێ دڵه دی باره‌و، له چه‌رداخ چه‌وه‌یلد                                     

    دی وه‌خت داكوتانه، زه‌ڕین سووار به‌رزێگ

 

شان هؤرم دی چه‌می، یه‌ێده‌م ده‌س دڵم كیش                               

گامد بنه هه‌ڵگره‌م، هه چؤ ڕێوار به‌رزێگ

 

ئێ ڕێ به‌نانه گشتكه‌س، ئه‌زره‌ته‌یلم داسه كوشت                            

   هه‌ر د چه‌وم بؤیه خؤن، له پاێ مه‌زار به‌رزێگ

 

م ئازێیه‌تی گردمه، ئه‌ڕاێ هؤره‌یل كه‌وكه‌و                                   

   یه چه‌ن ساڵه ها ملم، یه‌ێ لوو ده‌وار به‌رزێگ

 

ئێ په‌ڵپ ئاسووه‌یله، ئمشه‌و زانم كوشێده‌م                                  

   بان دی له سؤرت درایم، وه لاره‌لار به‌رزێگ

 

بان تا خه‌ڕێ بكیشیم ، له تاج گوڵوه‌نی هؤر                                   

 دی گیس كه‌و بپه‌شتن، له ده‌س چنار به‌رزێگ

 

یه‌ێ كووڵ تر به جفتم ، تا ئێ هؤره بكیشم                                      

خرمه‌ێ پشتم نیه‌شنه‌وی؟ له ژێر بار به‌رزێگ

 

ئه‌ر بانئه‌نوو دڵم داید، ناخواێ چه‌وم دی بووه‌س                             

 تا دی تكه‌ێ چه‌و بووڕم ، چؤ ئه‌ور تار به‌رزێگ

 

ئه‌رهه‌ێ شه‌ماڵ كه‌وكه‌و، هؤر زه‌لان دی مه‌كه                                

خوه‌م دیم وه گیس كیشانه‌ێ، تا په‌ر شار به‌رزێگ

 

شاێه‌د دڵم دێدنه‌و، دامه‌ێ ئاوا له پیری                                      

سه‌ر تا له پا بجوورێ، چؤ زامدار به‌رزێگ 

 

تا كه‌ێ چؤ پاییز خه‌مین، له ساێ ئه‌زره‌ت دانیشم                             

  جوور مه‌لؤچگ ئمشه‌و، چم تا وه‌هار به‌رزێگ

 

وێنه‌ێ چه‌نی چه‌ن ساڵه، هؤر( حه‌مید) دا له بار                           

 ئمشه‌و وه گه‌رد هؤرا، چم تا شه‌وار به‌رزێگ

 

#حمیدعلیمددی

 

🌹🌹

 

حمید علیمددی:

برگ سبزی درپس باد خزان افتاده بود

زیرپاهای خزان یک آسمان افتاده بود

 

درپس دیوارغم آیینه هایم مشکنید

آسمان وصدستاره این زمان افتاده بود

 

تاشکست آیینه ها یک عالمه رویا شکست

ازجفای سنگ غم دل ازمیان افتاده بود

 

دستهای آرزو رابسته بودنددیدمش

زیرسرتابالشی سنگ گران افتاده بود

 

 

رفتنش هرچندسخت است ای دریغا آن عزیز

چون پرستویی مهاجر بی مکان افتاده بود

 

آشکارا دل که میبردش زما آن نازنین

دست بر تاول چوشمعی بس عیان افتاده بود

 

درب ومیخ وآتش وهجران چه کردش ای حمید

تا که یک آیینه ازدست زمان افتاده بود

 

بداهه

#حمیدعلیمددی

🌹🌹

 

باز یک روز رسید

که درآن

عطش

دیدن 

خوبان...

به جانم 

افتاد

ودل تنگ من از چشمه ی

الحمد.

کمک میگیرد...

یادشان

زنده

بماناد

حمیدعلیمددی🌹🌹

 

من که امشب مست مستم عاشقان یاری کنید

وز برای بردنم بر خانه اصراری کنید

 

ازکنار پنجره ردشد به قرآن دیدمش

فکریک لحظه ملاقات یا که دیداری کنید

 

دستهایم چون تمام کوچه اش را لمس کرد

ازهمین فردا برایش فکر زوّاری کنید

 

پادگانی تیر دارد درسر مژگان ببین

دست بجنبانید یاران یک سپهداری کنید

 

من که مستم غیر مستی هیچ ناید ازبرم

نام من را تاصدازد نَی که انکاری کنید

 

قبر من را میکند بادستهایش دلبرم

چونکه مستم میکشد پرهیز از زاری کنید

 

درنگاه پاکبازان من (حمیدم) مست مست

یک نماز پرزباران بر منش جاری کنید

 

#حمیدعلیمددی 

 

🌹🌹

 

:

جا ماندیم ...

افسوس که از قافله ها ، جا ماندیم 

چون برگ بر این شاخه ی دنیا ماندیم 

 

سر مست و غزلخوان ، چو بر کعبه رسیدیم 

چون سنگ در آن ، هیبت کبری ماندیم 

 

موسی صفت از خام شدن ، ترسیدیم

در بند همین ، سینه ی سینا ماندیم 

 

مجنون و غزلخوان ، که آتش بگرفتیم 

در بند اول کوچه ی لیلا ماندیم 

 

منصور که بر دار شد از ، سنگ حماقت 

شرمنده ی آن لحظه ی افشا ماندیم 

 

پروانه شدیم از همه گلها ، برمیدیم 

چون بوم به ویرانه ی بتها ماندیم 

 

فرزند زمان در همه ی دهر ، که بودیم 

در رهگذری از شب غوغا ماندیم 

 

ای وای عزیزان چه بگویم که "حمیدم" 

زد ناله که از قافله ما جا ماندیم ...

 

از کتاب گنج نهان 🌹

#حمیدعلیمددی 

🌹🌹

 

آی 

دریایی

 ترین دل 

که هماره

بزرگی

 

یادی

کن از

زورق 

افتاده

به گرداب

نگاهت

#حمیدعلیمددی 

🌹🌹

 

من منتظرم منتظرم باده بیارید

یک باده ی لب سوز وآماده بیارید

 

ساقیم چنین گفت که من مرد نبردم

یک خُم زبر مردم آزاده بیارید

 

من مست غزلهای همین ساقی نابم

فرموده غزل از لب دلداده بیارید

 

من چون الفم راست ولی محضرساقی

تا همچو کمانم وافتاده بیارید

 

من سرقدم تند ِ یکی عاشق مستم

یک کوله ویک مقصد ویک جاده بیارید

 

ساقی همه را خوب شناسد چه بگویم

گرزهر وگرباده که او داده بیارید

 

درمحضرساقی که همه دان و حکیم است 

کم گوی (حمیدم) که یکی باده بیارید

 

#حمیدعلیمددی 

 

🌹🌹

 

از روزی که 

کوچه

را

وداع گفتی،

 

 

خیابان ها

پلاکت 

را 

درجستجوی 

میز

آزین

میبندند.

 

ومادرت

برای گرمای خانه

دو روسری

میبندد.

و

مجری ها 

چه زیبا نامت را هورا میکشند.

ویادت

ایام

خالی شدن میزها.. 

میشکفد

راستی

تواز

ز

خ

م

های من خبرداری؟

نزدیک است که به بار بنشیند

واما

کوچه ها

بی رد پای تو

برایم 

بن بست است

حمیدعلیمددی

حمید_علیمددی

جا ماندیم ...

افسوس که از قافله ها ، جا ماندیم 

چون برگ بر این شاخه ی دنیا ماندیم 

 

سر مست و غزلخوان ، چو بر کعبه رسیدیم 

چون سنگ در آن ، هیبت کبری ماندیم 

 

موسی صفت از خام شدن ، ترسیدیم

در بند همین ، سینه ی سینا ماندیم 

 

مجنون و غزلخوان ، که آتش بگرفتیم 

در بند اول کوچه ی لیلا ماندیم 

 

منصور که بر دار شد از ، سنگ حماقت 

شرمنده ی آن لحظه ی افشا ماندیم 

 

پروانه شدیم از همه گلها ، برمیدیم 

چون بوم به ویرانه ی بتها ماندیم 

 

فرزند زمان در همه ی دهر ، که بودیم 

در رهگذری از شب غوغا ماندیم 

 

ای وای عزیزان چه بگویم که "حمیدم" 

زد ناله که از قافله ما جا ماندیم ...

 

از کتاب گنج نهان اثر

حمیدعلیمددی

حمید_علیمددی

من عاشقم ومستم،رقصم همه ازمی شد

این گرمی واین غوغا،روزاول دی شد

 

درگوشه ی میخانه،محزون وغمین بودم

ساقی بزدش نعره،برخیزکه غم طی شد

 

گفتم که غریبم من،راهم همه بیراهست

گفتا که خودآبادی،چون شوردراین نی شد

 

دیوانه مخوانم که،دیدم رُخ ساقی را

گفتاکه توهو میکن،وین قافله هی هی شد

 

درملک دلم چرخم،تاآنکه رُخش دیدم

ای شاه فرودآ که،این مُلک چنان ری شد

 

دربحث ملائک ها،جبریل همه نوراست

این آیه ی رحمانش،ازلطف ربِ وی شد

 

درکوچه غمین خواند،هردم چو(حمید)این شهر

من عاشقم ومستم،رقصم همه ازمی شد

 

حمیدعلیمددی 

🌹🌹

حمید_علیمددی

حمید علیمددی:

Leyla:

من اسیردلنوشته دام خود وا کن عزیز

شیشه ی بشکسته ام اینبار میخواهدبماند

 

تنگ دستم در محافل غیرتم درواژه ها

واژه هایم چون دوزلف یار میخواهد بماند

 

این دل غمگین من را در میانداری ببین

گفته ی (فرزانه )وابرار میخواهد بماند

 

دادگاهی کن مرا ایدوست اینهم بگذرد

درقفس یابرسراین دار میخواهد بماند 

 

مهربانم باخیالت روزهاراسرکنم

درمیان بازوانت یار میخواهدبماند

 

آنقدر درسوگ گلها ناله ها سرداده ام

این دل رنجیده وغمبار میخواهد بماند 

 

من حمیدم رنجها رادیده ام دربیکسی

تا سحر با دیده ی خونبار میخواهد بماند

 

بداهه

حمیدعلیمددی 

 

حمید_علیمددی

درهوایت این تن تبدار میخواهد بماند

زیرسر با بالشی نمدار میخواهدبماند

 

زیربارزلزله ازعشق تا دم میزنند

یک نفر درزیر این آوار میخواهد بماند

 

بودنم ازکوچه ها دلگیر گشته زودبرگرد

پنجره برروی این دیوار میخواهد بماند

 

میروی امّا ببین پشت سرت یک پل نداری

گامهای خسته از انکار میخواهدبماند

 

رفتنت هرچند سخت است ای عزیز دل بدان

باز میگردی که دل اینبار میخواهد بماند

 

حمیدعلیمددی

حمید_علیمددی

من شبیه یک اقاقی درمیان پنجره

این دل غمدیده ام انگار میخواهد بماند

 

این زرنگی وطنازی از کجا آورده ای

کین چنین با تیغ تو خونبار میخواهد بماند

 

دیده ی دیدار رابستم به درب این اتاق

تشنه ی یک جام در انظار میخواهد بماند

 

گرتو ویرایش کنی آن خال نوک چانه را

این دل غمدیده با اصرار میخواهد بماند

 

من مرادم من اسیر باز شاهنشاهیم

درنگاه روزن ودیوار میخواهدبماند

 

دلبریها کرده ام من با نگارم روز وشب 

کین چنین با واژه ی رگبار میخواهد بماند

بداهه

تقدیمتان

حمیدعلیمددی

حمید_علیمددی

دروغ بود ...

تمام قصه های زمستان ، دروغ بود

شُعیب کور ، قصّه ی چوپان ، دروغ بود 

 

هر آنچه می شنیدم ، همه باورم شده بود 

حتی سکوت طوطی و مرجان ، دروغ بود

 

شبی که پنجره راه می رفت و کوچه ساکت 

عجب صدای سوت نگهبان ، دروغ بود 

 

و من غرق شب شده بودم و هراس ، لیکن

تمام دیوهای سلیمان ، دروغ بود 

 

و اشک های من،بالشم را که خیس می کرد 

نگو ، که مرگ سهراب دستـــان ، دروغ بود 

 

سکوت من دو گوشش ، به حرف تو بود اما 

شکنجه ی سکوت از نیستان ، دروغ بود

 

وفای شمع ، پروانه ، باران ، کویر خشک 

همه برای من بی گلستان ، دروغ بود

 

فقط به خواب من فکر می کرد،در قصه اش 

ندید خواب چشمان گریان ، دروغ بود 

 

به چه کسی بگویم ، غم این همه درد را 

رشد کودکی های انسان ، دروغ بود 

 

تو حرف های من را شنیدی "حمید" بدان

تمام قصه های زمستان ، دروغ بود ...

 

غزلی از کتاب گنج نهان اثر

#حمیدعلیمددی 

 

کانال سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

تقدیم همه ی دوستان وعزیزانم از کتاب آوای ققنوس

به قلم شاعر حمید علیمددی

 

ایکاش که معشوقه ی پنهان توباشم

یاخِنگ ترین طفل دبستان توباشم

 

ایکاش که چون مردمک چشم قناری

دنبال تووگوشه ی ایوان توباشم

 

ایکاش که چون شانه ی خسته لب موهات

هرصبح ومَسا شانه ی مهمان توباشم

 

ایکاش که چون یک غزل ناب به شبها

هَی واژه بکارم که به دیوان توباشم

 

ایکاش که ازخوبی وعشق توچویوسف

هم جامه دریده وبه زندان توباشم

 

ایکاش که چون راهب مستی چوبخوانیم

تسلیم توگردم وبه ایمان توباشم

 

ایکاش که زنجیرزدستم نگشایی که ببینند

درعین اسیری همه شادان توباشم

 

ایکاش که ازبدوهمین سطربخوانی

مظلوم ترین نقطه ی پایان توباشم

 

ایکاش(حمید)اینهمه ازدرد نگویی

شایدکه دمی یک لب خندان توباشم

 

حمیدعلیمددی 

 سروده های حمید علیمددی🌹🌹

حمید_علیمددی

🌹ببین شکسته شد دلم ، درانتظارجمعه ها

شکسته قامتم ببین ، به زیربارجمعه ها

 

خراب ترزهرچه هست، رهاشدم درین حصار

به بندبند این قفس،دراین حصارجمعه ها

 

نگاه خیس من ببین،وسرخی گلی که مرد

بیا شهید خود ببین،توای نگارجمعه ها

 

فراق تو وکوه غم، مرا چنان کلافه کرد 

که آسمان بیکران، غمین وزارجمعه ها

 

چنان شریک من شدی،که آتش وجنگل خشک

بمان بمان توای صنم،آتش ونارجمعه ها 

 

شبیه یک فاصله ای نشسته دربرابرم

فراق وهجروخاطره،نفس شمارجمعه ها

 

ببین که در کنارتو،چه عاشقانه جان دهد 

(حمید) بی کس وغمین،به اعتبارجمعه ها..

 

حمیدعلیمددی 🌹🌹

حمید_علیمددی

غزلی از کتاب آواز ققنوس حمیدعلیمددی تقدیم نگاه پاک عزیزان ودوستانم

 

 

من عاشقم ومستم ازعشق چه میدانی؟

درناله ی جانسوزم دارم غم پنهانی

 

پوشیده دوچشم خودازعیب همه مردم

زین سوی درین گوشه من هستم وعُریانی

 

تا دست دلم بستم درپیش رُخ مستش

سرپیش نهادم تا منزلگه قربانی

 

یوسف چه کند دیگر دردام دودلداده

یک سوی زلیخارا وان سوی دوکنعانی

 

من محودوآیاتم ازاین همه ی آیات

یک سوره ی یاسینی وان بوی چوفُرقانی

 

ازگوشه ی این عُزلت پرواز(حمیدم ) بین

باشهپر هرواژه صدگردش کیهانی

 

حمیدعلیمددی 

🌹🌹

حمید_علیمددی

سلام

امروز که از خواب بیدارشدم

صدایت کردم 

نشنیدی یا شنیدی و...

دلم که تنگ تو بود کشاندمش 

تا لب 

یکروزبهاری وگرمای اجاق 

وپختن نان داغ 

ساجی

نگذاشتم زیاد بماند دواندمش تا یک روز تابستان که

پشت سرت بودم

وگوشه ی پیراهن وسربند کردیت 

راگرفته بودم 

قدمم به قدمهایت 

نمیرسید 

برگشتی که مرا درحال دو کردن دیدی و...

کشاندمش تا یک ظهر که از مدرسه آمدم

پای سماور بودی 

وچائی اول را میل کرده 

بودی که رسیدم

کتابها را کنارم...

وچائی ریختی ومن هی با دوتا دوتا قند 

میخوردم ومحو قوری چینی که

ترک برداشته بود 

وچینی بندزن چه استادانه بندش زده بود

اخ هنوز چائئ به آن خوشمزگی نخوردم

کشاندم

کشاندم

تایکروز برفی 

که بخاری هیزمی را اززغال داخلش خالی کردی 

ودوباره چوب و

گرما

ارام

ارام

امدم تا روزیکه داشتی از خستگی کارهای ما بچه ها 

پشت به پشتی خوابت برده بود

وپنج ریال 

خرجیم را کناردستت

افتاده دیدم

بیدارت نکردم

هنوز منتظرم

هنوز تُن

صدایت را میشنوم 

راستی 

چرا دیگر بیدارت نکردم

توکه همه چیز منی.......

دیگر

حال دلم خوب است

هروقت باتو عزیز

همقدم

میشوم

حال دلم عالیست

حمیدعلیمددی 

حمید_علیمددی

یک قافیه جامانده از بیت دوچشمانت

هرگز نکنم فاشش از بهر رقیبانت

 

من رهگذر باغ و چشمان قشنگ تو

از چیست نهان کرده گُلواره ی مژگانت

 

تاراه من ازکوچه کج میشد ومیدیدی

باخنده بیامیزی صدچشمک پنهانت

 

درگوشه ی این کوچه تا گام زنم فورا

صدپنجره وا میشد در گوشه ی ایوانت

 

تاشرم مرادیدی درپشت همین چهره

باخنده وبایک گل یک بوسه به دستانت

 

ایکاش که آن کوچه از یادنمیشدتا

من منتظرت بودم هرروززمستانت

 

با حسرت وباگریه فریاد(حمید)اینست

یک قافیه جامانده ازبیت دوچشمانت

 

حمیدعلیمددی

بداهه ای به استقبال اقا یزدان عزیزازانزلی🌹