#معرفی_کتاب
تنهایی_پر_هیاهو
بهومیل_هرابال
عنوان کتابی از بهومیل هرابال نویسنده اهل چک است.
کتاب روایت تکگویی درونگرایانه یک کارگر پرس به نام آقای هانتا است. او در زیر زمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگار میگذراند و کتابهایی را که از سوی اداره سانسور به آنجا میآورند را خمیر میکند.
به طور مثال:
«اگر کسی میخواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدمها را زیر پرس میگذاشت، ولی این کار فایدهای نمیداشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل میشود…
تفتیش کنندههای عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتابها را میسوزانند…» که اشاره به ممنوعیت کتابها و خفقان فرهنگیِ دورهای از زندگی نویسنده دارد.
هانتا کارگری روشنفکر از کشور چک است و این عاملی میشود تا خواننده در ذهن از او یک فعال سیاسی بسازد.
بهومیل در داستان از طنز پنهانی بهره میگیرد؛ گویی نویسنده دخالتی در این طنز نداشته و روند داستان و خود شخصیتها چنین موقعیتهایی را به وجود میآورند.
طنز موقعیت.
بعضی از جملات مکرر تکرار میشوند که ترجیعبند داستان را میسازند. آنقدر که وقتی به «سی و پنج سال است که …» برمیخوری خستگی سی و پنج ساله را در تنات حس میکنی و جملهٔ دیگر: (آسمان عاطفه ندارد)
نویسنده اینگونه به روزها و سالهای زندگی اشاره میکند که از پشت هم میآیند و میروند بیهیچ تغییری.
هانتا تمام حواسش به عشقبازی با کتابهاست و آسماناش تکهای خاکستری است از حفرهٔ بالای زیرزمین، زیرزمین نموری که در آن کار میکند.
دنیای هانتا پر از کتاب است، پر از ولع خوانش کتاب، جمعآوری کتابهای قوی ادبی و فلسفی، اگر چه دنیایاش تکراری است اما این عشق به او شادی میبخشد، به زندگیاش روح میدهد و سرشاری عمیقی از خواندن کتابها. پرس کردن کتابها هم دنیایی دارد، او بهترین صفحات کتاب را برای پرس باز میکند. تنها راه نفس عمیق در آن زیرزمین نمور و پر از موش برای او کتاب است و بس.
وقتی از پرس کتاب حرف میزند انگار آنها آدمهایی هستند که دستگاه، جسم و روحشان را میبلعد و استخوان هایشان را میشکند.
سر و کلهٔ پرس عظیمالجثه که پیدا میشود دنیای هانتا نیز تغییر میکند.
به عشوهگریهای کتابها اعتنایی نمیکند «نه، نه، به هیچ کتاب نباید نگاه کنی. مثل جلادی بیعاطفه باش»
هانتا مشروبخوار قهاریست بطریها را یکی پس از دیگری خالی میکند برای بهتر فکر کردن «سی و پنج سال هم هست که دارم بیوقفه آبجو میخورم.
نه آنکه از این کار خوشم بیاید.
از میخوارهها بیزارم.
مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه میخوانم بهتر راه یابم…» و آنگاه که با آمدن دستگاه پرس عظیمالجثه پا به دنیای دیگری میگذارد مشروبخواریاش برای فرار است، برای فراموشی، برای دیدن دنیای زیبای کتابها در رؤیا. اگر چه داستان یکسره از سر و صدا پر است_ فش فش جریان آب، هلهلهٔ سیفون کشیدهٔ توالتها، قلقل آهنگین دستشوییها و جریان کف آلود وان حمامها… و خون و بوی عرق و نم، اگر چه اثر دستهای خونی و مگس له شده را بر پیشانی هانتا کاملاً حس میکنی و موشهایی که در آن زیرزمین نمور زندگی میکنند و گاهی از آستین و لباس هانتا بیرون میزنند، اگر چه هانتا مدتها حمام نمیرود و تمام این صحنهها موبهمو جلوی چشمانت رژه میروند، اما جملههایی که خون او را به جوش میآورد.