مرتضی_الماسی

در حسرت دیدار تو ماندیم و ندیدیم

 

 

 

رویای رسیدن به تو اما شدنی نیست

 

 

 

مرتضی_الماسی 

 

 

مرتضی_الماسی

خدای من !

کجای این قصه ام

ای آرامش آرام ِ ایمن

در کدامین سراب دست و پا گیر غوطه ورم

که از پهنه ی پهنای سترگ دریا خبری 

نیست

کجاست آن آبی ِ آرام ِ پُر چین

که سکون است و سکوت 

در هوایی از مسخ ِ مست پوشیده

که در ازدیاد رخوت پریشان ما

خبری از قرار نیست

و آتش تکیده ی توفان های تند 

شکن شکن می بارد از تنگناها

پهنه های پوشیده از سربی ِ ابر 

دامن های پر باران 

و وحشت های جوشان 

واژه های تفتیده در دهان ساحل ها

کابوسی بی پایان ، غم دریا را می ریخت 

در دهان موج های فوج فوج 

در گستره ی ِ غم گستر ِ 

ناپدید ِخلوت های ِ خاموش

خدای من !

کجای این قصه ام 

که جهانت چیزی برای ماندن نداشت

 

 

 

مرتضی_الماسی 

 

 

مرتضی_الماسی

ادامه نوشته

مرتضی_الماسی

رشته های ِ بافته ام ، سست اند.

دوخته هایم ، پاره

اندوخته ام هیچ است 

و سوژه های خیال بسیار

لب های سخن آشفته ، قصه هایی ناگفته

نه از آن رو که سکوت ،

به هوای فریادها ، دل بسته ام ، خسته ام

به وسعت رودی ، که به دریا نمی رسد

به کرانه هایی بی عبور

تنها مثل ریگی ، در شوره ای دور

از غنای قناعت ، سرشار

مرید مکاتبه ام و هوای

رویاهای رنگارنگ

در پردازش راه های اساطیری 

چیره دست

به نامت سوگند ، آغشته ی آغوشی 

نیستم ، مگر باور تلخ تنهایی

 

 

 

مرتضی الماسی

 

مرتضی_الماسی

احساس دل از لحظه ی اول به تو معلوم بود

بیچاره به زندان تو افتاده. و محکوم. بود

 

 

 

آواز غریبی که پس از فصل. جدایی رسید

موسیقی اندوه ! از آن فاجعه ای شوم بود

 

 

 

مرتضی_الماسی

مرتضی_الماسی

غباری از غمت آمد نشسته روی افکارم

و‌میسوزد دراین پوچی تمام آنچه را دارم

 

 

 

خیال باطلی در سر ، دلی لبریز ِ دلتنگی 

که شادی را کناری زد و از عشقت درآزارم

 

 

 

مرتضی_الماسی 

 

مرتضی_الماسی

کفش هایم خسته اند

از این پیمودن ، از این نرسیدن

چه فرقی دارد کجای دنیا باشم

وقتی نیستی

یا اینکه چه بنوشم چه بپوشم

کدام لبخند را همراهی کنم 

بیدارم و یا خاموشم

چه فرقی دارد ، کدام فصل باشد

کنار ثانیه های در هم تنیده ام

بسترم از پر قو باشد ، یا خاک 

پیراهنم ، حریر یمنی باشد یا چاک

جراحت زخم های بسیار 

از سینه ی سوخته ام تلی ساخته اند

از خاکستر داغ

و من بی نشان شبی را همراهی می کنم

در بی شکوفه گی یک باغ

بی برگ ، غمگین ، بی ثمر

 

 

 

مرتضی_الماسی 

 

مرتضی_الماسی

می خزد هر شب میان بسترم ، اشکی چو مار

نیش ِ دیگر می زند ، بر جان ِ من این روزگار

 

 

 

تا سحر افسونگری ها می کند ، جادوی. تو

آه از این غم،داد از این دل،وای از این اندوه یار

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

مرتضی_الماسی

هدیه ای جز جان چه باشد تا به قربانت کنم

شهر را آذین ببندم ، مهر ِ جانانت کنم 

 

 

 

پیشکش جز این ندارم ، ای تمام ِ هستِ من

ناف ِ آهویی خُتَن را ، عطر ِ مژگانت کنم

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

گردن آویزی برایت چیده ام

از زیباترین واژه ها

شیرین ترین کلمات قربانی 

راهت ،،،بانو،،،

جمله ای به زیبایی تمام دوستت دارم های

دنیا را طلاکوب 

و با قاب قوس رنگین کمان عشق 

رنگ‌ آمیزی اش خواهم کرد

با آرایه هایی از محبت آهنگ لالایی

خوابت را آماده میکنم

آرام بخواب 

ای رویای روز و همقصه ی خواب 

شب هایم

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

مرتضی_الماسی

تو عصیان کرده ای من درحصارم

که از برق نگاهت بی قرارم 

 

 

شب از دوری بنالم تا سحر گاه 

قرار از دل بریدی ، ای نگارم 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

بی نیازم می کند از همه چیز

،، داشتنت،،

آرامم می کند در آشوب

،،لبخندت،،

گره از تنهایی ام میگشاید 

،،،بودنت،،

فراموشم میشود غمگینم

 وقتی با منی 

چقدر با تو کامل است بساط

دلخوشی هایم

من تو را برای عبور از شب و تردید

 نیاز دارم 

برای پایان انتظار میخواهمت

ناتمام من ،،، با تو تمام میشود

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

راحت از جانم بگیر 

با خیالی از نبودن و رفتنت

راحت از جانم بگیر

با محالی از دیدار رویت 

راحت از جانم بگیر 

ای مست ترین گل هستی

راحت از جانم بگیر 

ای نوشش زمزم و عطش

راحت از جانم بگیر

آسوده گی هایم را آشوب کن

مثل دریا ، موج را

مثل اشک ، گونه را 

مثل باد ، قاصدک را

تردید ندارم

باید همواره در تب سوزناک 

نبودنت بسوزم و خاکستر شوم

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

به دلم ‌قول داده ام 

دیگر کاری نکنم دلتنگی کند

آخر این بینوا 

روزهای سختی را می گذارند

ناموزون می تپد .

از نا مهربانی ها

از فاصله هایی که دیده نمیشد .

از محبت های پوشالی 

از رنجی که همه از ،، ،،،،

نصیبش کردم

 

 

#مرتضی_الماسی .

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

شکستیم 

با افتادن از چشمان یار 

تکه تکه شدیم و رنگ باختیم

در عصر عاطفه های دروغین

لب بستیم و نشستیم ،،

دیوار حاشایمان بلند ، سکوتمان 

همیشگی ، تا انتهای نیامدن 

روزمره گی هایمان در جریان 

لحظه هایمان در عبور 

و زندگیمان بی سرور

تا مگر سرآغازی نو از فصل دلداده گی

از راه های دور رسید 

عشق نمیمرد ، فقط رنگ می بازد در

جریان نسیم ثانیه ها

و عشق این ماندنی ترین اسطرلاب هستی

دوباره لبخند زد بر لبهای خشکیدگی مان

زنده ایم با ،،عشق ،،،

تا نمیریم،،

 

 

 

#مرتضی_الماسی

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

بی ستون مهر تو 

 

خانه ی دل مهیای آوار شدن هاست 

 

در خرابه ی این ویرانی 

 

غرقِ عدم در عدم میشود ،، دنیای من،،،

 

 

 

 

#مرتضی الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

بعد از تو‌
دنیای من پوچی است و
افسردگی
بعد از تو رنگ دنیا همه
سیاهی است و تاری

آنقدر سکوت سرد میبارد
از ابر دلتنگی که نمی دانی ؟
و سرزمینی که مهیای
سیلابی است
و آواری که به ویرانی بکشد
کلبه کوچک تنهایی را

بعد از تو ماه ،،،ماه نیست
آفتاب هم ،،،بی نور
ستاره را نمیگویی ،،،بانو
بعد از تو بی رمق چشمک میزند
چشمانش
همه چیز در تضادی است عجیب ..
رو به سوی مرگ میرود ،،دنیا ،،،
بعد از تو سالهاست
که پژمردن سهم باغ از زندگیست
و این یعنی
انتهای بودن ،،،آنگاه که میشد
باشد و نیست

 


#مرتضی_الماسی

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

سازافسار گسیخته ای است

،،موسیقی اندوهم،، 

ناهمگونند 

،،سیم های احساسم،،

ترانه ی تشنگی 

رباب دلتنگی 

و طبل رسوایی ام

از بام بی طاق آسمان 

می رسد به گوش 

گوش کن صدای شب را 

گوش کن!!!!

می ترسم از دلهره های پس از 

باران

خیس در میان مرواریدهایی 

که میلغذند

در سراشیبی سقوطی سهمناک

بر گونه های زردم

،،هر دم،، 

و فصلی از شب 

و اصلی از تب

به آغوش داغ و فرتوتم 

هجوم آورده اند 

دیری نمی پاید که بسوزم 

خاکستر شوم 

خاک شوم 

در این بیغوله ی بی تاک

 

 

 

#مرتضی_الماسی

مرتضی_الماسی

قول دادی فکر رفتن از سرت ، بیرون کنی

برخلافش، در عمل ، داری مرا دلخون کنی

 

 

هرچه گفتی،،دوستت دارم،،دروغی ساده بود

پشت انکاری ، که میخواست مرا مجنون کنی

 

 

قصّه این شد ، تا که افتادم زچشمت ،،رفته ای

عهد خود را ،،اینچنین ،،تبدیل بر قانون کنی

 

 

یک نظر با خود نگفتی یار من غمگین شود 

کاش میشد،، تا بمانی ، رسم یک خاتون کنی 

 

 

قطره ای از اشک من ، دریای غم دارد ، نهان 

ترک این بیچاره را ،،ای وای ،،اگر اکنون کنی 

 

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

چه رنجها همه بی حاصل ، 

که از تو فاصله دورم کرد

 

شروع ِ دیگر بی مهری 

جدای از تو به زورم کرد

 

 

در انتظار تو می مانم

نمی‌ رسم‌ به ‌تو ‌ای زیبا

 

بیا که درد ِتو بی تسکین

عذابِ عشق تو کورم کرد

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

دلتنگم میکند جمعه ،،بی تو ،،

بی امان از در و دیوار شهر 

غم میریزد بر سر تنهایی ام 

گاه به رنگ بی کسی 

گاه به رنگ تنهایی 

و گاه دیگر به رنگ رفتن تو و 

نماندن قرار در دل من 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

http://t.me/morteza_allmasipoem

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

عاقبت دل شد کویر ِ تشنه ای در سینه ام

مات ِ تصویری ، که افتاد از تو در آیینه ام

 

 

چهره ام پژمرد و بی حاصل شد این دلبستگی

چون غروبی بی نشان در عصر ِ یک آدینه ام

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

جمعه یعنی یک بغل دلواپسی 

جمعه یعنی سوز دل از بی کسی

 

جمعه یعنی دل بگیرد از زمان 

جمعه یعنی غم بماند در نهان

 

جمعه یعنی عشق طغیان میکند 

جمعه یعنی مهر عصیان میکند

 

جمعه یعنی انتظار و انتظار 

جمعه یعنی تن بسوزد بیقرار

 

جمعه یعنی آه و ناله در فغان

جمعه یعنی تب بگیری بی امان

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

باغچه ی دل لبریز است 

از گل خیالت

گوشه ی سبزینگی اش اما 

می رود برای پژمردن

جای جای دلخوشی اش زخمی است

حتی ترانه باران و مهر آفتاب 

هم نمیتواند کاری برایش بکند

لبخند گل و‌ تراوش شبنم بی لطف است 

در دنیایی که دلت 

زخمی زخمه های بسیار باشد 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

مرتضی_الماسی

غریب از روی تو جانم غمین شد 

خراب از قهر تودل غم نشین شد

 

نگو بگذر تو از عشقم که اینجا

سرای بی کسم خلوت نشین شد

 

 

#مرتضی_الماسی

 

من و ماه‌ همسفریم تا سپیده گی 

آغازی نو

خورشید رویت کجاست ؟

طلوع کن

خلاصم کن از شب و سیاهی

 

 

#مرتضی_الماسی

 

روی دیوار دلم صدها شکاف از 

 

 

 

              تیشه ی بی مهری های توست 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

گاهی ناگزیر از نبودنیم

از نیستی

ناگزیر از خود

از تو 

از دنیا 

از دوری 

ناگزیریم به زندگی بدون عشق

به تنها شدن 

ناگزیریم به درد کشیدن های مادام

به تبسم های پوشالی

ناگزیریم به ناچاری

واضح تر بگویم 

محکومیم به ,,,جدایی،،،همین

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

و چه قصه هایی

که ناتمام ماندندتا ابدیت

و هیچ گاه کلاغ قصه ی ما به خانه اش

نرسید و در پوستین پرهای 

سیاهش جان سپرد

 

 

#مرتضی_الماسی

مرتضی_الماسی

گاه عمری سجده در شب زنده داری بی اثر

 

 

 

لطفِ ذاتش خود جهنم را گلستان می کند

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

همنفس،باید که با ما بیش ازین الفت کنی 

 

 

درد هایم را نمی بینی ،،،دل آزاری نکن ،،

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

 

محو تماشای توام ، در کار خالق مانده ام

 

 

 

بی گمان ماهِ رُخت ، دل را به چالش می کشد

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

مرتضی_الماسی

مرا ترجیح بده 

به خواب شبانگاهی 

به لبخندهای شادمانی 

به شور به نور 

 

مرا ترجیح بده به شمیم نسیم 

به رویاهای کودکی ات 

به آنچه که زیبا دیده ای 

 

مرا ترجیح بده به سکوت 

لب وا کن و قصه بگو 

ترجیح بده مرا به خیال های 

شیرین 

 

مرا ترجیح بده به غروری 

که سرانجامش ویرانی است 

 

چون پای خیال هیچ دوست داشتنی 

نمیتواند به اندازه من در سرزمین 

دلت قدم بزند 

 

ترجیح بده مرا به خواندن این 

چند جمله ی کوتاه

 

#مرتضی_الماسی

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

خسته ام مثل عابری تنها ، 

در رهایی ولی اسیر شده

بسته ام کوله بار نکبت را

این گلستان چرا کویر شده؟

 

 

 

 

گفته بودی هوای تو در سر ، 

تاابدهستُ و هست یاد ِ تو

سرزمینم تباه شد تن من ، 

زیر سنگی که بود زیر شده

 

 

کاخ ها ساختم برایت تا ،

پادشاهی کنی ،اگر چه نشد

آرزو رفت و از تو مانده به دل 

نیمه جانی که از تو سیر شده

 

 

آنقدر در غم ِ تو زار زدم 

تکیه بر شانه های تاریکی

درد می بارد از تمام تنم 

صورتم را ببین چه پیر شده

 

 

کاش میشد که بی هوا نروی ،

کاش میشد که بی صدا نروی

فکر من را نکن که می دانی

اصطلاحأ «چه زود دیر شده»

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹ای خداوند کریم و مهربان

 

مرتضی_الماسی

صبحی که با دیدار تو آغاز شود

 

 

 

دروازه ی ِ شادی به یقین باز شود

 

 

#مرتضی_الماسی

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

ای ماه شب نو 

 

هلال رویت پنهان در پشت ابرهاست

 

کاش تند بادی کنار زند این 

 

پرده ی تو در توی نفس گیر را 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

✋😊🌹🌹🌹🌹

مرتضی_الماسی

زیاد امید ندارم 

درِ لبخند دنیا به رویم باز شود

همینجایی که هستم خوب 

است 

آرام در بستر تنهایی مرگم 

آرمیده ام 

عطر گلاب هم بر مزارم 

نقش اشک میریزد 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

دستانی لبریز نیاز 

دلی سرشار از عطر نماز 

در پرده ی اسرار آسمانی

رمضان رسید برای گداز

درهای هفت آسمان بازِ باز

کودک دل مهیای پرواز

شبستان دعای سحری 

در پوششی از حریر ناز

سفره خوش یار مفروش و دلنواز

الها بهترین برای همگان بساز

در این رستنگاه نیاز

طلوعی دگر کند در دلهامان

طلوعی بهر یک ،،آغاز ،،،

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

قدسیان محو تماشای جمالت شده اند 

 

 

عرشیان فرش سراپای خیالت شده اند 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

تو تندیس گل و ریحان وحوری

شهنشاه دل و سنگی. صبوری

 

برای این من شیدا و بی کس 

چو الماس و طلای کوه نوری

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

سینه مالامال توست ای ماه شور انگیز من

 

 

 

دل نخواهد جز تو کس ای عشق روح انگیز من

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

از اذان رمضان تا اِذنِ روی دلبرم 

 

 

 

تشنگی ها میکشم از هر دو یار مهترم

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

بت رویت بسوزد جنّتم را 

خم‌ مویت بریزد شوکتم را

 

 

 

نه که بی مهرتوشادی به دل شد

غم. کویت. رهاند راحتم. را

 

#مرتضی_الماسی

 

 

زن اسطرلاب عشق اندر جهان است 

تبر بر ریشه ی غم در زمان است 

 

 

 

گر از عالم بخواهی یک. امانی

سراسر الفتش در جان نشان است

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

مژده ی ریحانی میدهدم 

این صبح دل انگیز 

مژده ی شکفتن پیچک از باغ 

گل اندامت 

مژده وصل میدهم این صبح 

شروعی دیگر باتو

با تو‌صبح یعنی عشق 

یعنی بودن 

حتی اگر ،، آدینه ،، باشد 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

مرا به سرای خورشید بخوان

به گرمای عشق بخوان مرا

به شمیم روح بخش ریحانی بخوانم

به تغزلی از جنس مهربانی 

بر آتش عشق و حیرانی 

بخوان 

به فسوس صد درد و پریشانی 

بخوان 

من شعر نیمه تمام توام 

برای کامل شدنم با واژه ی آمدن بخوان

 

 

#مرتضی_الماسی

 

من یک غروب 

بی طلوعم بی تو 

سرزمین تنهایی و دل مردگی ام

فصلم همیشه خزانی است 

دستانم همیشه زمستانی 

هرم نفس هایت بدم بر بایر 

خشکیده این سرزمین تن

دست مهر بنشان بر تارک این 

کهندژ بودنت در درون 

پایان بخش غمها باش نه آغازگر

 ویرانی

بدمان بر روح جسم جرعه ای از 

انفاس مسیحایی ات 

که سخت محتاج یک تبسمم

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

صبح شور نگاه من است 

در تماشای تو 

عطر روح نواز نفس 

توست بر جان 

و مست میکند باغ ریحانی دل را

سرایش لب های دل انگیز و 

زیبای توست وقتی مرا 

با اسم کوچکم صدا میکنی 

واین همان خوشبختی است 

که همه به دنبالش می گردند 

با تو زیباترین صبح دنیا مال من 

خواهد شد 

 

 

#مرتضی_الماسی 

سلام صبحتون بخیر

 

می خواهم شعرم را 

بغل کنم از این شهر بروم 

گویی واژها اینجا گل نمی‌کنند

الفاظ معنی ،، دلتنگی ،،میدهند اینجا 

مردم این شهر با 

غم غربت بیگانه اند 

با تنهایی مانوس نیستند اینجا 

کوله بارم را بردارم وبروم 

در خود گم شوم ،، سنگین ترم ،،

 

 

#مرتضی_الماسی

 

بر ماسه ها نوشتم 

نقشت به دل هویداست 

 

از عشق توست سرشار 

عشقت به جان چه پیداست

 

بر ماسه ها نوشتم 

قلبم تورا چه می خواست 

 

این آرزوی پاکی است 

الحق مهرت چه یکتاست 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

ای زیباترین بهانه ی 

دوستت دارم های بسیار 

 

بسیار دوست می دارمت 

به همان آواز همیشگی 

 

ساده و بی تکلف تکرار میکنم 

دوستت دارم 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

چیزی زیادی از دنیا 

نمی خواهم 

من کمی تو را میخواهم 

کاش ،،کمی ،، بودی 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

تو خندان میکنی لب را

                  

                      تو پایان میکنی تب را

 

به شعرم با تو می گویم

           

                     تو آسان میکنی شب را

  

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

نیستی 

اما هستی ،،دمادم در خاطرم 

اتفاق تازه ای قرار نیست بیفتد 

من همیشه باتوام 

چون تو همیشه با منی 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

من به بی کسی 

به تردید آمدن و نیامدنت 

به شب و سکوت و تنهایی 

معتادم 

آری ،، حقیقت دارد ،،نبودنت ،،

حقیقت دارد این شب بی سرانجامی من

حقیقت دارد ،،غمگینی خیالم 

حقیقت دارد ،، رفتن تو و 

نماندن قرار در دل ،،،من ،،،،

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

من ، تنهایم 

بی تو 

این آخر دلتنگی هاست 

دیگر خودم را هم در آینه نمیبینم

گم کرده ام خودم را 

چون کشتیی پر تلاطم

 در دریایی لبریز از موج 

وحشت 

میروم تا به ساحل سکوتی برسم 

از جنس ،، مرگ ،،،

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

مرتضی_الماسی

بنام خداوندی که تمامم از اوست

 

آفریدگاری که سزاست ستودنش 

 

و مهرش جاریست در احوالاتم

 

 

#مرتضی_الماسی

 

شکست ها .گسست ها .بریدنها .نبستن ها .تباهی نافرجامی به انسان دست میدهد در غبار دود ودم وبازدمها .رخی پژمرده از الام ودردها شکسته سراسر در پیچ وخم راهها سوت وکوری محزونی که به قهقرای نیستی رهنمون میسازد انسانها.پیوستی از تمامی نبودنها ورستنها . دل کندنها و دل نبستن ها .اه چه بر رخساره تنهاییت میگذرد از این نشستن ها محزونم میدارد این غمها وماتم ها کوچه سرد. خیابان درد .و در این بین انسانی شکسته با خمودگی وچروکیدگی رخها نمایان است که در لالایی تنهایی خود به خوابی عمیق فرو رفته است . نمیدانم بیان احساسش دچار خفقان شده یا از دردی عمیق رنج میبرد بدون هیچ کور سوی امیدی در دلها 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

و جهان خالی میشود 

از بودن 

وقتی نیستی 

آب و آیینه و ماه به چه کار آید 

بی امان از در و دیوار جهان 

فوج فوج غم میریزد 

و این یعنی تمام است ،،، زندگانی ،،،

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

بی تو جهان 

سراچه بی مهری هاست .

سیاهی مطلقی است 

با پرده هایی پوشیده از اشک و آه

همه چیز رنگ ویرانی دارد 

در این وحشت سرای 

نفس گیر 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

بی تو 

نه شعر ،،شعر است 

نه هوا ،،هوا

آغاز خشکیدن دریاست برای 

مرداب شدن 

پایان دلخوشی هاست برای 

عروس دنیا 

اینجا جهنمی است که آتش 

تنهایی از لابه لای 

چنگ های آسمان فرو میریزد بر سر 

سرکش ،،بی همنفسی ،،،

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

بیا امشب به میهمانی 

مهتاب برویم 

ماه ،،تویی 

و این تماشایی ترین حالت 

ملاقات خواهد بود 

اگر رخ بنمایی و از پشت پرده ابر 

خودنمایی کنی 

شب را به نظاره نشستن بی ماه 

و مهتاب 

آخر ،،غم دیدگی است 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

 

پژمردم ونیاسودم 

 

این درد چنین باشد 

 

در بستر مرگم من 

 

این مرگ چنین باشد 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

 

کاش مشتی از خاک کویت 

 

 

مهر نمازم باشد 

 

 

سجده بر خاک کویت 

 

 

اخرین نیازم باشد 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

 

شبنم اشکم نوازش میکند

 

بیقراریهای این دل را

 

حاصل عمر بر باد رفته ام 

 

خاک میکند,, گل را ,,

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

 

ساعت دلتنگی از لابلای 

دفتر عمر سر بر آورد

حس عجیبی است

بیقراری است آغشته با درد

ومن ناگهان به شهر تو سفر میکنم 

با کوله باری از خاطره 

مینشینم کنار لحظات با تو بودن

رو در روی توام 

چشم در چشم 

آه ،،،چه بی امان تمام محاسباتم 

بهم میریزد 

این فقط یک خیال ،،واهی ،،است

 

 

#مرتضی الماسی

 

 

به غروب جمعه رسیدیم 

فکر پریشان است 

چشم گریان است 

درد فراوان است 

دلها دمان است 

راهها بسته ی عصیان و

من و خویش در کنج دنج تنهایی 

بدور از هیاهوی شهر 

بدون تبسمی بر لب 

گم شده ایم در دوردست خیالی

از تو

واین یعنی همان غروب غمگین 

،،،،،جمعه دلتنگی ،،،،،،

 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

سکوت شبها چه نفس گیر است

خیابان ها خالی

پرنده ها آرام و بی صدا

دلهای عاشقان اما در شب 

بی تابند

شلوغ میشود ترددهایشان

خیالات شروع به راه رفتن میکنند

گویی دلها با شب در تضادند

وبا هر چیزی که در شب 

حالت سکوت وسکون دارد

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

اندوه صد درد و پریشانی 

خوش خیالیست 

اینکه با تو قدم بزنم در کوچه خاطرات

بی هیچ حزن و ملال

آواز شب پیداست

ساز مهربانی مینوازد ،،،خدا ،،،

بر عروس مهتاب 

و میگسترد مهر بر تارک بقچه دلهای 

شادمان

اینکه دلگرفته باشی 

یک نوای نو کافیست 

تا شبت روزی شود در زیر نور 

خورشیدی ،، عشق گستر ،،،

 

 

#مرتضی_الماسی

 

بی رحم میگذرد شب ها

جان نیمه جانم را تا

طلیعه شفق در هم میکوبد

رنگ رخسارم به زردی میگراید 

شور وشعفم همه مغبون

حالم مفتون

روزگارم چون مجنون 

دریای غمم پر خون 

ودنیای پیرامون محزون

 

#مرتضی_الماسی

 

پایان اوراق دلتنگی ها 

نمی آید 

گویی تمام صفحات عمر

آغشته ی اندوه است

هر چه ورق بزنی

شادمانی کمتر و غم بیشتر است

چه بنامم این زندگی را

جز رنجی که هیچگاه به 

گنج نرسید

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

دنیا پر از رنگ هاست

عشق چه تنهاست

دل بی شکیب و

غم اندازه دریاهاست

تن رنجور غمهاست

چشم مهیای گریه ها و

پای لنگ عصاست

ودر این میان است که 

,,,,عشق چه تنهاست,,،

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

غمم را بار کردم

در چمدانی پر از حسرت

با نامیدی تمام 

میروم اما دلم مانده

چشم به راه یک برگرد

چشم انتظار نرو

صدایی نمیاید به گوش 

ناگزیر از رفتنم

,,,,,هنوز,,,,

 

 

#مرتضی_الماسی

مرتضی_الماسی

کاش میفهمیدی

درد دارد همیشه رفتن ها

غروب باشد 

دلت بگیرد 

چمدانت مهیای رفتن

وخودت درگیر احساسی 

نرسیده به سرانجام

درداورترین حالت نیستی در هستی است

پاهایم سست

چشمانم منتظر 

ونگاهم به پشت سر 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

چمدانم تهی ز تو 

لیک وجودم سرشار توست

با آوای غمگینی از سوت 

قطاری در غروبی دلگیر

میرقصد دل محزونم

میلرزد تنم

به فراسوی دوردستی از 

خیال وبوسه مسافر 

در راهی بی بازگشت

,,,شده ام,,,,

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

 

سپیده دم در راه است 

شبی دگرم با جان کندن بسیار 

بسر شد 

چه بگویم از لحظه لحظه درد 

عمری که میگذرد با غم

مرگ تدریجی است

نه پایی میماند برای رفتن

ونه آهی برای ناله

بی تردید تنها اشک میتواند

تسکین دهد این ,,,,لحظات,, را

 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

غمها بی شمارند 

دردها بسیارند 

دلها بیقرارند 

عشق ها سوگوارند

لب ها غمبارند 

تبسم ها گرفتارند 

دیدگان خونبارند 

 

وهزاران ,,,آرند ,,,دیگر 

که تهی میسازد انسان را از 

,,,خوشبختی,,,,,

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

سحرگاه شد

شب دیگری رابه سحر رساندم 

با یادت ، خاطرت

ولحظه ای جدا نشد از من

این سوز درد و داغ تنهایی

کاش بپایان برسد این 

,,,زندگانی,,,

 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

،،،بانو،،،، عشق تو لباسی

نیست که آنرا تعویض 

نمایند 

ویا جاده ای که از آن عبور کنند

عشق تو تلطیفی از روحی آکنده

از مهر ومهربانی هاست

سپردن آن به دست نااهلی

ممکن است این مهر را به

کینه

وشادمانیت را تبدیل به غم کند 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

کاش مشتی از خاک کویت 

 

 

مهر نمازم باشد 

 

 

سجده بر خاک کویت 

 

 

اخرین نیازم باشد 

 

#مرتضی_الماسی 

 

 

اشتباهی بزرگ است که میگویند

 

 انچه از دل براید 

 

لاجرم بر دل نشیند 

 

بسیار گفته ها از دل برآمد و هیچ گاه

 

 بردل ننشست 

 

 

#مرتضی_الماسی 

 

در خودم گم شده ام ، دست و دلم نیست به کار

تو نباشی، من و دست و دل و کارم به چه کار؟ 

 

 

نیستی ، حال خوشم نیست ، دلم غمگین است 

صدو یک سال دگر هم برود ، باز اینست

 

#آریا_صلاحی

 

 

فصل از تو نوشتن کم کم 

آغاز میشود 

پاییز زیبای هفت رنگ 

درختانت پوشش سبز را 

با.رنگ های آتشین

عوض کرده اند

تو می آیی تا فصل دلتنگی برود 

قدمم بر صفحه دلت خش خش 

میکند 

صدایی که هردم تکرار میشود 

قاصدکها از همین حالا نوید 

آمدنت میدهند 

انتظارم بی قرار میشود 

قدم زدن در هوایت را 

دوست دارم 

رنگ غمگینت را دوست دارم 

تکرار نشدنت را دوست دارم 

چون دلبران که نه تکرار میشوند 

ونه,,,,,,,,,تکراری,,,,,,,,

 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

تمام سهم من از 

 

دنیا نداشتن و نتوانستن 

 

و ندیدن و نبوییدن و

 

نشدن و نیستن شد 

 

این ,,,,ن,,,,,تنها چه با من کرد خدا داند

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

،،،فقط ،،،و فقط

یک دنیا دارم #دستانت

وقتی میگیرمشان دنیایم 

متحول میشود 

من با لمس دستان تو 

راهی ابرها میشوم 

این خیال تمام نشدنی 

من و دستان تو 

 

 

#مرتضی الماسی

 

 

امروز میخواهم طلوع صبح 

را به چشمانت پیوند بزنم 

شب تا طلیعه صبح ،، 

بیدار میمانم تا آغازین سلام 

صبحگاهی را از لبانت بشنوم

پیچکهای نگاهت باز میشوند

شبنمی نشسته بر رخسارت 

صبح با تو حقا دیدنی است 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

به دروازه های جمعه رسیدیم

نزدیک میشوم به روز 

بی تو شدن 

پنجشنبه ام را خیال جمعه 

بهم میریزد 

آه از این ملال 

این دلتنگی و این کوله بار 

اندوه

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

به تو مینویسم از خویش 

ای نگار مه جبینم

به توای شکسته لبخند 

به تو ای نازنینم

درد وبلای تو بجانم

تیر میکشد زغمت استخوانم 😔

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

گاهی دلتنگ میشی 

به همین سادگی 

با دیدن یه تصویر 

با گوش کردن یه اهنگ 

با دیدن انگشتری که هدیه گرفتی 

دلت میگیره 

چقد دلیل برای دلتنگ شدن زیاده

گاهی بخودمم نگاه میکنم 

دلم برا خودم تنگ میشه 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

پشت دروازه های چشمانت 

مردی انتظار میکشد 

که تمام بود و نبودش 

را احاطه کرده ای

اتشفشان درونش تنها 

با نگاه تو آرام میگیرد

تمامش توست 

وتویی تمامش

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

در کنار تو آرامم 

اما!!

گاهی بیقرار میشوم 

بیقرار نداشتنت 

نبودنت 

دوریت 

غمت 

و این بیقراریها 

لذت با تو بودن را از 

دست میدهد 

کاش همان آرام تنها بودم نه بیقرار

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

مرتضی_الماسی

شب شد و بر جسم 

فرود آمد خیالت 

با تمام روزمره گی ها باز 

هم اولویت اول افکارم تویی

من در بندم به احساست 

هر دم می آیی سراغم و 

با من سخن میگویی من 

مینشینم و تماشایت میکنم 

وقتی میگویی لبهایت تنها 

آرامبخش من میشود

در این روزمره گی های روزگار 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

چنان میریزد این لولو مرجانی 

اشک‌بر صدف گونه ات

که دل را غرق میکند 

در خلوت تنهایی خود

مروارید لبخندت کو ،، بانو 

نکند جام دلخوشی هایت تهی است

نکند خدایی نکرده 

کنج دنج قلبت زخمی نهفته به 

اندازه تمام نبودن هاست 

نکند بیقراری سهم تو از عشق .

باشد 

در اندوه این دو دلی گم شده ای 

در دنیا باز میشود اگر بخندی 

ماه ،،با تو ماه است 

روز با تو خورشید دارد

آیینه ی احساست را شکسته اند 

میگویند شکسته را درمانی نیست 

جز شکیب 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

دارم با موهایت 

خاطره میبافم 

تار تار میچینم لحظه را 

کنار هم

و آن گاه که میرسم به بن بست

لبخند تو وا میکند 

بی عبوری را 

از یاد میرود تمام غصه ام

و تو آخرین ترانه میمانی 

برای لحظات تنهایی ام

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

عجیب نیست اگر دوستت دارم 

عجیب نیست اگر همیشه با منی 

روزم با خورشید رویت روشن 

شبم با ماه تو همسفر

عجیب نیست اگر دل دم به دم 

تو را میجوید

واین یعنی من توام ،، 

بی کم و کاست 

عجیب نیست اگر بنشینم 

در گوشه ای و نقاش خوبی باشم 

برای نقش زدن روی ماهت در خاطرم

با خیال تو و هر آنچه که از تو در 

من زندگی میکند

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

نمودار دلتنگی نمایان 

 

آزار شب پیدا 

 

پای خیال گم کرده راه را

 

تقریب ،، دوردستی است در فراسوی 

 

نرسیدن ها

 

خزان مهیاست ،، ریزش بیداد میکند

 

در بهبوهه ی دوری ها 

 

انگاره های بت پرستی در جولان

 

نه عطری برای بوییدن 

 

نه پایی برای عبور از شب 

 

سرزمین وصال ،، بزم غریبانگی 

 

لبخندی است ،، مانده در انتهای 

 

دلتنگی 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

در انحنای نمودار خواستن ها

 

عطر روح نوازی می تراود 

 

ریزش شادمانی جرعه جرعه

 

می پوشاند سراپای خیال و وصال را

 

در تقریب بطن احساس ها 

 

لولو مرجانی دریاست 

 

شهد دلنواز خیزشی است 

 

از جنس ململ 

 

بلورین جامِ دلخوشی است 

 

آفتاب هزارسوی نور انعکاس 

 

مهتاب ماه در پیله پروانگی 

 

لبخندهاست 

 

 

 

#مرتضی_الماسی

 

 

ای دیده ام ، همیشه تورا ، پاک دیدمت

حرفی نمیزنم ، که تو را زجر می دهد 

منظورِ این حقیقتِ دنیای من تویی 

کم کم به دست باور من زهر می دهد

 

 

دارم سرودِ ،،بی نُتِ،، فریاد می شوم

آهنگِ بی کسی همه میخیزد از دلم

تا بند بندِ بودنِ من تیر می کشد 

واویلَتای یاد تو می ریزد از دلم 

 

 

یادم نِمیکُنی ، شَبِ من بی تو تاسحر

در گیرُ و دار مکر تو فریاد می کشم

من مثلِ شهر بم شده ام زلزله خیز

آوارِ خاک مانده تو بر باد می کِشم

 

 

#مرتضی_الماسی