شیشه قلب مرا سنگ جفای تو شکست
بیش از این پس نگذار محض خدا سر به سرم
جواد الماسی ؛
در سال جدید دلتان تنگ نباشد
جز خنده به لبهایتان آهنگ نباشد
عید است و زمین جامه سبز پوشید
ای کاش دلت به غم هماهنگ نباشد
در سال جدید هر روز تو خوش باد
پس روز و شبت به درد همرنگ نباشد
عید است همیشه بهاری دلت ای دوست
در لحظه و روزگار تو بد آهنگ نباشد
جواد الماسی (سنگ صبور )
۱۳۹۴/۱۲/۲۸
چشمان تو
بوی دریا می دهم چون چشم تو بوسیده ام
حال و احوالت من از باد صبا پرسیده ام
خواب دیدم در خیالاتم که ترکم می کنی
بین خود باشد که از تعبیر خواب ترسیده ام
نیستم بازیگر خوبی در این شهرهم غریب
من ولی با گردش چشمان تو رقصیده ام
عشق را معنی ز بی مهری نکن ای نازنین
لیلی و مجنون بسیاری به چشمم دیده ام
حرف اول را وفاداری زند در عشق و بس
با وفا بودی که من دور تو هم چرخیده ام
همچو فرهادم تو هم شیرین من ای نازنین
در کنارت بر تمام غصه ها خندیده ام
عشق را معنی کند در چشم تو سنگ صبور
بوی دریا میدهم چون چشم تو بوسیده ام
جواد الماسی
سنگ صبور
کاسه صبر دل سنگ صبور لبریز است
همه ی فصل چرا در نظرم پاییز است
شاخه ای گل اگر خواست بچیند قلبم
در گلستان خیالم عجب گلریز است
شاخه ی گل اگر .......آفت سرما بیند
باغبان حال دلش وای ملال انگیز است
به شقایق بگویید که عا شق نباشد دیگر
حال عاشق به جهان نیست خیال انگیز است
شعله عشق کشد ٬ شعله بسوزاند حیف
آتش عشق پر از شعله و شور انگیز است
کاش در عشق نباشد ز خیانت اثری
عشق اگر پاک شود بس شگفت انگیز است
نه دگر خسته ام از صبر و شکیبایی خویش
کاسه صبر دل سنگ صبور لبریز است
جواد الماسی
تقدیم به تو ای عشق که دیگر ندارمت
امشب تو را به خاطره ها می سپارمت
در خلوتم فقط پرنده غم پرسه می زند
ای دل مبارک است ٬ به غصه اسارتت
شاید رسد زمان سخن هر انجمن شوی
ورد زبان شود احوال تو و حکایتت
ای دل چه زود پیر شدی و در به در
موی سفید ز عشق شد به تو غرامتت
با دفترت به خلوتی بنشین ورق بزن
یا نیمه شب بگو قلم بنویسد شکایتت
وقتی دلت شکست پرواز کن به آسمان
با اشک چشم بخواه ز یزدان حمایتت
با بی وفا مشو همرنگ و یک صدا
آخر فنا دهد......... یکجا این رفاقتت
شوری به شعر تو داده غصه ٬سنگ صبور
بر آسمان گرفته بیشتر شد شباهتت
جواد الماسی
عشق من
شاعری از چشم توعاشق شد و شعری نوشت
هم ردیف هم قافیه این گونه با دفتر سرشت
این جهانی که پر از نیرنگ و پرازغصه بود
در نظر در پیش تو بهتر شد از صد ها بهشت
خنده ی رفته ز لب ها باز برگشتند به لب
بوسه از لبهای تو شد از برایم سر نوشت
ماه من دنیای تارم پیش تو روشن شود
در کنارت ساختم دنیای زیبا خشت خشت
از تو گفتم دفترم از عشق تو شعله کشید
در کویر خشک سینه عشق تو اینگونه کشت
حال این سنگ صبور با بودن تو محشر است
این جهانم در کنارت با صفا تر از بهشت
جواد الماسی
پدرم رفتی و گویی که زسر تاج سرم رفت
سوت وکور است دل من همه دلخوشیم رفت
پدرم سنگ اجل شیشه عمر تو شکست
سفرت زود شد و بال وپر من بشکست
پدرم بعد تو شد خاطر تو همسفرم
همه جا یاد تو را لحظه به لحظه ببرم
پدرم خوب بخواب بهر مزارت ارام
تو که مهمان منی، من میزبانت در خواب
کاش میشد به سرم دست نوازش بکشی
باز برگردی وبر فاصله ها خط بکشی
کاش آنان که پدر دارن ودر قید حیاط
مثل پروانه بگردند به دورش دفعات
حال من انکه پدر داده زدست میفهمد
انکه هم صحبت یک عکس شده میفهمد
تقدیم به همه پدرهایی که اسیر خاک شده اند
جواد الماسی
خواهم امشب با نوا با آسمان صحبت کنم
من خدا را بر زمین بر سفره ام دعوت کنم
درد دلهایم بگویم مو به مو و خط به خط
بهر درمان تمام درد هایم با خدا بیعت کنم
بشکنم عهدی که بستم با نگار بی وفا
کنج این خلوت کمی در پشت او غیبت کنم
خوب میدانم که میداند خدایم هر چه هست
اعتماد رفته بر بادم بیایدعشق را جرات کنم
کنج این خلوت گهم تنهای تنها مست مست
بر سر سجاده ام من از وفا قیمت کنم
با خدا گویم سخن هم صحبتم من مهر وماه
صبح با شمس و شبش را با قمر الفت کنم
تحفه آوردم دل بشکسته ام را پیش حق
تا خدا هست در کنارم من کجا غربت کنم
مجمو عه اشعار جواد الماسی
جای من از گونه ات باران تو را بوسید و رفت
در غزل هایم هوای غربتی پاشید و رفت
هم نوا با ناله هایم هیچ کس همدم نشد
حال من را کوچه های بی کسی پرسید ورفت
مثل پروانه که آتش شعله ور شد از پرش
شمع هم امد ولی از بخت بد خندید و رفت
وسوسه دارم که در شعرم کنم فریاد حیف
چون قلم بر دفترم مهر سکوت کوبید ورفت
روز هایم چون شب و شبهای من تاریکتر
چون که خورشیدم برای لحظه ای تابید و رفت
در گلستانی که درآن پر زگل با غنچه بود
دست بی رحم زمانه تک گلم بر چید و رفت
جواد الماسی
گاه این دنیابرایت ،تار و ویران میشود
در جهان آزادیت، بدتر ز زندان میشود
رنگ میبازد تمام دل خوشی های جهان
لحظه لحظه زندگی، با غم نمایان میشود
خانه ی آباد شهر آرزوهایت به چنگال بلا
از جفای چرخ دون ،یکباره ویران میشود
گاه این دنیا برایت سرد وتاریک وسیاه
نو بهارت بد تر از، فصل زمستان میشود
روزهای روشنت در ظلمت مطلق اسیر
گریه هم پشت نقاب، خنده پنهان میشود
بی وفایی کار مه رویان عالم باشد حیف
آسمان هم بهر عاشق ،گاه گریان میشود
مجمو عه اشعار جواد الماسی
بال اگر داری بیا ، من به پرواز حاضرم
گر زنی آهنگ عشق ،من به تو دلداده ام
ساز دلتنگی مزن ، نا مهربانی ها مکن
در کنارت تا ابد ، مثل کوه ایستاده ام
رو مگیر از من دگر،من به عشقم صادقم
من برای زندگی ، امتهان پس داده ام
تو دگر مشکن دلم ، با وفا پیشم بمان
از جفای روزگار ، زخم دلها خورده ام
با محبت کن نگاه ، من نگاهت میخرم
ظاهر و باطن همین ، من برایت ساده ام
همسفر با من بیا ، تا رویم از شهر غم
کوله باری از صفا ، بهر تو آورده ام
هم قدم در کوچه ها ، در کنار دوش هم
لحظه هامان مست مست ،من برایت باده ام
مجمو عه اشعار جواد الماسی
مثل برف قله ها ، عمر جوانی آب شد
پیر گشتیم و دگر ، فصل جوانی خواب شد
طی شد ایامی ز ما ، اما ندانستیم کی
تا به خود ما آمدیم ،عمرگران بر دار شد
راهزن شد روزگار، غارت گرفت ایام را
سرکشی های جوانی، بی صدا چه رام شد
باد سردی آمد و ، تاب وتوان از ماگرفت
شیر غران جوانی ، عاقبت بیمار شد
شور وحال زندگی،شور جوانی هست و بس
درد پیری بی دوا ، گرمی بازار شد
گفته اند برما ولی ، ما پشت گوش انداختیم
شد جوانی در قفس ، مرغ پیر آزاد شد
نه دگر قوت به پا مانده ، نه جانی در بدن
زنگ آهنگ اجل بر عمر ما آوار شد
جواد الماسی
بزن باران خیسم کن، که امشب باز دلتنگم
مثال پادشاهی با ، سپاه غصه می جنگم
بزن باران خیسم کن، که امشب من زمستانم
ز سرمای وجود خود، من امشب باز بیدارم
بزن باران خیسم کن ،که اینجا قلبها سنگیست
وشاید قسمت ما هم، فقط از عشق دلتنگیست
بزن باران خیسم کن، دگر چتری نمی خواهم
اگر دست خودم باشد، در این دنیا نمی مانم
بزن باران خیسم کن ،که اینجا فصل پائیز است
بهارانم به یغما رفت، دلم از غصه لبریز است
بزن باران خیسم کن، که حتی با خودم قهرم
کسی حتی نمیداند، یه زندانی در این شهرم
بزن باران خیسم کن ، که اینجا آخر خط است
دل دائم صبورمن،ز دست صبرهم خسته است
مجمو عه اشعار جواد الماسی
برگ زردی از درخت افتاد و گل خندید و رفت
ناگهان دستی بیامد شاخه گل را چید و رفت
دل سپردیم به عشق و عشق هم در یک شبی
چون طبیبی نسخیه این درد را پیچید و رفت
بعد پاییز و زمستان عید نوروز آمده است
عید ها هم بعد تو جامه سیه پوشید و رفت
بلبلی آواز خوان کنج قفس خوش نغمه خواند
جغد شومی آمد و بال و پرش را چید و رفت
رنگ خوشبختی دگر از شهر دلها رفته است
بی وفایی روی دلها رنگ غم پاشید و رفت
زندگی هامان عجب بی اعتبار چون عمرمان
هرکه آمد چند صباهی رویمان خندید و رفت
در به در میشود آنکس که کند در به درت
دست به سر میشود انکس که کند دست به سرت
این مکافات عمل هست خداوند فرمود
خون جگر میشود آنکس که کند خون جگرت
پر پرواز نگیرید .......ز مرغان به قفس
بال و پر بسته شود انکه کند بسته پرت
نزنید چوب حراج بر همه احساسی شخص
بی ثمر میشود آنکس که کند بی ثمرت
کاش آتش نزنیم ..... جنگل و اعماق کسی
شعله ور میشود آنکس که کند شعله ورت
نزنید زخم زبان .......بر تن تب دار کسی
بکند زخم زبان ........از همه دل ریشترت
جواد الماسی